نوشته‌های ثابت

فیلم هتل روآندا رو دیدیم و از ترس و اشک لرزیدیم. تمام فیلم به خودم دلداری میدادم که اینا تموم شده و گذشته است.
بعدش یادم افتاده که همین الان همینا داره تو یمن اتفاق می‌افته و دنیا روش رو برگردونده.
خواب از سرم پریده. تف... حتا رای هم نمیتونیم به این کثافتا ندیم که فروش اسلحه به اون کثافتا رو ادامه ندن.

تو اتاق انتظار دکتر نشستم، سمت راستیم مرد مسنی یه که تلاش میکنه رو گوشی هوشمندش یه چیزایی بنویسه و سرچ کنه، هی دستش میخوره یه صدایی در میاد، صدای گوشی اش هم خیلی بلنده.
سمت راستم یه دختره است داره سریال ترکی میبینه، بی هدفون. فکر میکنه کونش رو به من بکنه دیگه گوشام نمیشنون.

چارلی وسط علف ملف های باغچه یه جایی رو نشون داد گفت اینم ریواسه. وقتی چشمای گرد من رو دید رفت یه شاخه کند آورد نشونم داد که واااقعا ریواسه.
هیچی دیگه، دیشب برای دسر کرامبل ریواس ساختم، راحت و خوشمزه.

هنوز تو گلدونه و اینقدر دلرباست، بره تو خاک چی میشه.

ماریوس معتقد بود این کاریه که به من کیف میده، در نتیجه بهتره خودم بکنم. زیر آفتاب تو باغچه وول بزنم و شاد بشم.
درست میگه ولی همچنان معتقدم کار به قدر کافی هست تو اون باغچه و خونه.

دیروز رفتم با آقای بی خانمان دوچرخه ای حرف زدم که آیا دوست داره تو باغچه ی ما کار کنه یا نه. کلی ذوق کرد.
به ماریوس میگم ما ازش حمایت نکنیم، کی بکنه؟ هفته ای دو ساعت هم کار کنه بیست یورو بگیره خوبه. از جمع کردن بطری بیشتر درمیاره. شاید خونه ی ما دوش هم گرفت که کمتر بو بده.

حالا شما ممکنه بخندین ولی قضیه برای من اینقدر جدیه که ممکنه وارد کلیسای فاسد کاتولیک بشم تا این سنت حسنه ی تعطیلی های پنجشنبه ها با فاصله ی زیبای چهل روز یه بار حفظ بشه.
حضرت محمد واقعا در این باب کم کاری کرده.

از سختی هاش گفتم، از خوبی هاش هم بگم که امروز به خاطر سایه سر صحبت با یه سری غریبه تو ایستگاه قطار و بعدش توی قطار تا مقصد باز شد. عاشق اینم که با غریبه هایی که دیگه هرگز نمی بینم وارد مکالمه بشم. یه بی تکلفی و بی خیالی خوبی داره.

شب اول ماه می جوانان برای معشوق شون درخت بید میبرن. یعنی می خرن می برن می چسبونن یه جایی دم در خونه ی معشوقه و یه عالم نوار رنگی و یه قلب گنده با اسم دختر هم می چسبونن به درخت. فردا صبح شهر غرق در روبان های رنگی، قلب های سرخ و درختان شهید بیدار میشه و روز کارگر رو جشن میگیره.

حالم که جا اومد رفتم سر یخچال دیدم هنوز پلو و قورمه سبزی تو ظرفای دردار هست. می پرسم: پس نخوردی اینا رو؟
-چرا. نصفش رو خوردم.
من خوشحال که آخی مهربون نصفش رو برای من نگه داشته که ادامه میده: بقیه اش مال فردا. اینقّدر خوبه که من میرم تهران. (یعنی من رو می بره تهران)
خدا رو شکر سوپ داشتم، همونو داغ کردم خوردم.

حالم که جا اومد رفتم سر یخچال دیدم هنوز پلو و قورمه سبزی تو ظرفای دردار هست. می پرسم: پس نخوردی اینا رو؟
-چرا. نصفش رو خوردم.
من خوشحال که آخی مهربون نصفش رو برای من نگه داشته کخ ادامه میده: بقیه اش مال فردا. اینقّدر خوبه که من میرم تهران. (یعنی من رو می بره تهران)
خدا رو شکر سوپ داشتم، همونو داغ کردم خوردم.

امروز دوبار مرگ رو لمس کردم. مرگ خودم رو. یکی صبح و یکی همین بیست دقیقه پیش با چنان فاصله ی کمی ازم سبقت گرفتن که کوچکترین تکونی من رو مینداخت زیر ماشین. به سه زبون تو خیابون فحش میدادم و می رفتم.
آدم آرزوی مرگ برای کسی نمیکنه ولی خانوم اس یو وی سواری که روت رو برگردوندی وقتی کل خیابون به منی که داد میزدم سرت نگاه میکرد، امیدوارم خیلی پیشتر از اونی که کسی رو زیر بگیری بمیری. خیلی زود.

من گشنه ام،
من گشنه ام و هیچ گاه سیر نخواهم شد.

فروغ به سعی یک شکمو

من گشنه ام،
من گشنه ام و هیچ گاه سیر نخواهم شد.

فیلم هتل روآندا رو دیدیم و از ترس و اشک لرزیدیم. تمام فیلم به خودم دلداری میدادم که اینا تموم شده و گذشته است.
بعدش یادم افتاده که همین الان همینا داره تو یمن اتفاق می‌افته و دنیا روش رو برگردونده.
خواب از سرم پریده. تف... حتا رای هم نمیتونیم به این کثافتا ندیم که فروش اسلحه به اون کثافتا رو ادامه ندن.

تو ایام‌الله عید پاک هم یه چند متر دیگه رو بیل زدیم و بذر اسفناج، ترب، شقاقل، فلفل و باسیل کاشتیم. کدوسبز و خیار و والک رو تو گلدون خریده بود و منتقل کردیم به باغچه‌‌ای که از فرط عملیات هزرزدایی جگرزلیخاست.
پسر مهمون که به عنوان نیروی کار ارزان قرار بود بهمون کمک کنه، دو تا از شاخه‌های والک بدبخت رو شکوند. جفت برگ‌های خیار رو هم. ولی بعد یه هفته یه جفت برگ خیلی کوچیک داره درمیاره. از کدوسبز اگه بپرسین که منزل خودشونه و دو روز یه بار برگ جدید داره درمیاره و به آفتاب کم‌جان، سلامی دوباره میده.

امریکانا رو تموم کردم. اولین کتاب چاق آلمانی رو تا آخر خوندم.
بد نبود. ماجرای دختر نیجریه‌ای روراست و رکی که می‌ره آمریکا و اونجا می‌فهمه سیاهه. بلاگر می‌شه و از نژاد می‌نویسه و از این کارش پول درمیاره و بعد ۱۳ سال برمی‌گرده کشورش. جایی که عشق دوران دبیرستان و دانشگاهش زندگی می‌کنه.
آخراش دیگه خیلی ملودرام میشه و وسط‌هاش هم جا و بیجا هی قسمت‌هایی از وبلاگ آورده که خسته‌کننده است. حرف‌های نژادیش کاملا تکرار میشه و آدم حوصله‌اش سرمیره.
ولی بد نبود. سه از پنج.

کمپانی بزرگ بدیش اینه که نمی تونی بگی آقا من فردا از خونه کار میکنم. هزاران تبصره باید از صد بخش تصویب بشه که بتونی یه روز تو هفته به اختیار از خونه کار کنی.
بعد شعارشون انعطاف‌پذیری یه. بخوره تو سرتون.
صبح از خونه کار کردم بعد وقت دکتر داشتم و بعدش واقعا زورم میاومد برای چهارساعت کار دو ساعت و نیم تو راه باشم. یه کمی روغن داغ قضیه رو زیاد کردم برای رییسم. گفت برو خونه.
خوبیش اینه که ساعات دکتر رفتن جزو ساعات کاری محسوب میشه.

کمپانی بزرگ بدیش اینه که نمی تونی بگی آقا من فردا از خونه کار میکنم. هزاران تبصره باید از صد بخش تصویب بشه که بتونی یه روز تو هفته به اختیار از خونه کار کنی.
بعد شعارشون انعطاف‌پذیری یه. بخوره تو سرتون.
صبح از خونه کار کردم بعد وقت دکتر داشتم و بعدش واقعا زورم میاومد برای چهارساعت کار دو ساعت و نیم تو راه باشم. یه کمی روغن داغ قضیه رو زیاد کردم برای رییسم. گفت برو خونه.
خوبیش اینه که ساعات دکتر رفتن جزو ساعات کاری محسوب میشه.

میگه اگه قصد تجدید فراش داشتید بگید من کلی گزینه دارم براتون، زنی که داوطلبانه تو خرج شریک بشه خیلی کمه.
دیگه نگفتم من تو بنایی هم دستی دارم.عجیبی اونو قبلا فهمیده بودم.
همینجوریشم شروع کرده بود ما که الان صنمی با هم نداریم ولی اگه تو رابطه بودیم من...

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون