نوشته‌های ثابت

فیلم هتل روآندا رو دیدیم و از ترس و اشک لرزیدیم. تمام فیلم به خودم دلداری میدادم که اینا تموم شده و گذشته است.
بعدش یادم افتاده که همین الان همینا داره تو یمن اتفاق می‌افته و دنیا روش رو برگردونده.
خواب از سرم پریده. تف... حتا رای هم نمیتونیم به این کثافتا ندیم که فروش اسلحه به اون کثافتا رو ادامه ندن.

به قیافه اش میاد ترک باشه، قد کوتاه و استخون درشت. حوالی پنجاه سالگی. دونه دونه بلیط ها رو چک میکنه و نرسیده به من، تا میبینه کتابم رو بستم و دستم رو تو کیفم می کنم میگه شما نه، شما مشتری همیشگی ما هستید. تشکر میکنم و کتابم رو می خونم ولی سایه اش بالا سرم می مونه که تو کیفش دنبال یه چیزی میگرده.
یه کارت هدیه ی نانوایی میذاره لای کتابم و میگه اینم برای مشتری خوبمون و رد میشه.

۴. برامون قطار جایگزین پیدا کرد در ایستگاه بعدی و رفت بلیطای ملت رو چک کنه. به والدین میگم همینه نمی خوام تنها سوار قطارتون کنم برین خونه عمه دایی.
از اونور با بدبختی با چارلی چونه میزنم که میگه فلان قطار کنسل شده، راننده تون چرت میگه. اینکه کجا ورمون داره... اینترنتم قطع و وصل میشه. آنتن نمیده. مامان اینا چشماشون چهارتا شده اینجا واقعا اروپاست؟!
بلیطیه میاد مودبانه اجازه میگیره جای ما به یه مادر با دو تا بچه و کالسکه و چمدون کمک کنه.

۳. آقای بلیطی هنوز بالای سرما ایستاده بود و نمی دونم چرا مثل لبو سرخ شده بود. گفتم این که میگه جایگزین نداریم، چی میگی تو پس؟ ما رو با واکر آواره میکنین، خجالت نمی کشین؟ خییییلی خونسرد و مودب بودم که مامان و بابا نفهمن چقدر عصبانیم و احیانا به تربیت شون شک نکنند. آقای بلیطی که خدا به زن و بچه اش ببخشه، چیز خوبی هم بود، گفت من کمک تون میکنم پیاده شین، هر کاری از دستم برمیاد براتون می کنم.
خانوم اونوری چشماش گرد شده بود، نگو اونم مقصدش با ما یکی بوده و از بی خبری شاخ درآورده بود.

۲. گویا تصادفی برنامه ی قطارها رو چک کرده و دیده قطار ما فلان جا وای نمی ایسته و جاش ایستگاه بهمان نگه میداره. برگشتم دیدم آقای بلیطی پشت سرم داره بلیط ها رو چک میکنه. صبر کردم رسید به ما و پرسیدم که قضیه چیه. دست و پاش رو گم کرد گفت نمی دونم. چک کرد تو برنامه نوشته بود میریم بهمان. میگم خب چرا راننده خبر نمیده؟
زنگ میزنه راننده میگه خبر بده، اونم پشت بلندگو اعلام میکنه که مسافران عزیز ما فلان جا نگه نمیداریم، ایستگاه جایگزینم نداریم. فکر کنم یه "برین بمیرین" سبکی هم تو دلش گفته باشه.

نشسته بودیم تو قطار و داشتیم میگفتیم گذشته از تاخیر صبحی و علافی بعدش تو ایستگاه قطار وسطی، مسیرمون قطارخورش خوبه و خیلی سریع میرسیم شهرمون. راننده پشت بلندگو میگفت تاخیرمون کمتر شده و من دلشتم تعریف میکردم چه خوبه راننده ها، مسافرهت رو در جریان میذارن. چراغ گوشیم روشن شد و پیغام چارلی رو دیدم که نوشته بود خب پس جای فلان جا، بهمان جا میام دنبالتون. 😳

خانه ی خبرنگار، جایی که سالها محل تظاهرات صلح طلبها بود برای تعطیلی یکی از پایگاه های هسته ای آمریکا در آلمان.
الان محل زندگی چند خانواده ی پناهجوست.

تازه دایی و زن دایی مربوط چون مردم آزاری کلیسای چسبیده بهشون، کافی شون نیست، تو خونه هم از این ساعت زنگی ها دارن.
تو حیاط هم صدار شلپ شلپ حوض شب تا صبح نمی ذاره آدم چشم رو هم بذاره.
خدا پدر سازنده ی گوش گیر رو رحمت کنه، به حق همین کلیسای کاتولیک

می پرسه چرا کلیسای اینجا صداش بیشتره؟ میگم یه ربع یه ربع میزنه، سر ساعتم اول سه تا میزنه بعد به تعداد ساعت. میپرسه: چرا مال شما نیم رو به دونه میزنه، اصلی رو هم بی پیش درآمد و پس درآمد؟
نمیدونم، میگم مال اینا مردم آزارتره.

ضداجتماعی هم خودتونید.
روزی یه ساعت و اندی رو در تنگنای قطار با اجتماع سر میکنم برای روزم کافیه. 😒

دم غروب پنجره ها که بسته است انگار تو بهشتیم، خونه های سفید روستا با شیروونی های رنگارنگ و نورهای کم سوی پشت شیشه هاشون در سکوت.
کافیه پنجره رو باز کنی تا صدای سگ و آدم و موسیقی بیاد تو و به نابودی نوع بشر فکر کنی.

وقتی می فهمه مامانم امروز پیاده روی نکرده برگشته میگه: "اکرم شانس آوردی که دیره"
همه میخندن، من مثل مادری که بچه اش مساله ی سخت ریاضی حل کرده، افتخار میکنم 😊

از این خانوم و آقایی که دوچرخه هاشون رو کنار خودشون تو خیابون هل میدادن و به زنگ بقیه گوش نمیکردن و راه نمی دادن، از این خانومه که تو قطار نشسته و بلند بلند آهنگ هندی! گوش میده هم قدر اعضای دموکرات مسیحی، حزبی که نه دموکراته نه مسیحی.

یه دوستی دارم احساسش به اهل سیاست رو مبنا قرار میده. به معیار اون باید بگم از دویچه بان قدر ترامپ متنفرم. همونطور پیوسته عمیقتر و برگشت ناپذیرتر.

آویز گردنبندش رو از بچگی دوست داشتم. یه "خدا"ی ساده. میگم فکر میکردم این گردنبند رو فروختی، خیلی سال بود ننداخته بودیش. میگه آوردمش برای تو، به درد من که نخورد، شاید کمک تو باشه.
سنگ توی گلوم رو قورت میدم از چشم هام نزنه بیرون، می بوسمش میگم به تو از همه بیشتر میاد.

از وقتی پلاس رو بستن دیگه دورهمی مجازی کمرنگ شد برام. این چند وقته هم حتا تمام گروه های تلگرامی رو ترک کردم. اینجا و توییتر به نظرم جاهای عجیبی میان. این که قبلا می نوشتم و کامنت میگرفتم هم. دنیای خارج غار عجیب شده برام.

تو اتاق انتظار دکتر نشستم، سمت راستیم مرد مسنی یه که تلاش میکنه رو گوشی هوشمندش یه چیزایی بنویسه و سرچ کنه، هی دستش میخوره یه صدایی در میاد، صدای گوشی اش هم خیلی بلنده.
سمت راستم یه دختره است داره سریال ترکی میبینه، بی هدفون. فکر میکنه کونش رو به من بکنه دیگه گوشام نمیشنون.

چارلی وسط علف ملف های باغچه یه جایی رو نشون داد گفت اینم ریواسه. وقتی چشمای گرد من رو دید رفت یه شاخه کند آورد نشونم داد که واااقعا ریواسه.
هیچی دیگه، دیشب برای دسر کرامبل ریواس ساختم، راحت و خوشمزه.

هنوز تو گلدونه و اینقدر دلرباست، بره تو خاک چی میشه.

ماریوس معتقد بود این کاریه که به من کیف میده، در نتیجه بهتره خودم بکنم. زیر آفتاب تو باغچه وول بزنم و شاد بشم.
درست میگه ولی همچنان معتقدم کار به قدر کافی هست تو اون باغچه و خونه.

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون