نوشته‌های ثابت

فیلم هتل روآندا رو دیدیم و از ترس و اشک لرزیدیم. تمام فیلم به خودم دلداری میدادم که اینا تموم شده و گذشته است.
بعدش یادم افتاده که همین الان همینا داره تو یمن اتفاق می‌افته و دنیا روش رو برگردونده.
خواب از سرم پریده. تف... حتا رای هم نمیتونیم به این کثافتا ندیم که فروش اسلحه به اون کثافتا رو ادامه ندن.

دوستم میگه ما بیچاره ایم در معنای واقعی کلمه، بدون راه برون رفت. و من هر چی سعی میکنم بذر هویتم رو پیدا نمی کنم. باید تو اثاث کشی گم و گور شده باشه. شایدم یکی انداخته تش دور وقتی حواسم به برگ و بارم نبوده.

دیروز جلسه با روسا داشتیم که آینده ی این کد فورترن ۷۷ رو با توجه به اینکه متخصصان اندکش بالای هفتاد سالشونه، روشن کنند. که میریم نرم‌افزار آماده می خریم یا میدیم این رو ترجمه کنند یا هیچ کدام.
قرار شد بندازیم بعد 2025 که سرمون خلوته و پروژه های گنده نداریم. برگشتیم دفتر، اودو ما دو جوان رو کشیده کنار که بهمون قوت قلب بده که امنیت شغلی مون تامینه و لطفا از الان نریم جای دیگه دنبال کار بگردیم.
قصاب (رییسمون) هم بدو بعدش اومد همینا رو بگه.
تفاوت دانشگاه و بازار آزاد.

پرسید حالا چطوری می رم خونه؟ گفتم شاید اتوبوس گیرم اومد، نیومد که با سایه. یه خانومی اون نزدیکی ها نشسته بود به کتاب خوندن و گوش دادن به حرفای ما، گاهی یه نظراتی هم میداد. پرسید خونه ام کجاست؟ و بدین صورت بود که شوهرش و خودش نیم ساعت بعد من رو دم در خونه پیاده کردن و رفتن به خانه ی خویش در چند تا کوچه آنورتر (:

غر که میزنم از مسیر و سه ساعتی که هر روز تو راه ها سر میکنم، اغلب اطرافیانم میگن که ایشالا به زودی گواهینامه میگیرم و با ماشین میرم سر کار. غافل از اینکه تو دنیای من ماشین سواری، اونم هر روز تنهایی، خیلی بار منفی ای داره.
دیروز که اعلام کردن قطار به خاطر تاخیر چهل دقیقه ایش، قراره از وسط راه برگرده و تا ایستگاه ما نمیره، آقای بلیطی مهربون اومد معذرت خواست ازم. گفتم تقصیر شما که نیست، گفت معذرت خواهی تنها کاریه که از دستم برمیاد.

خانوم نظافت مامان اینا برام یه سری عکس فرستاده، زیرش نوشته:سپهر اینجا داری جیش میکنی 😂
میگم سپهر نیستم، سحرم، عکسا رو باز نکردم، می خواین پاک کنید؟
میگه نه، راحت باش، پسرم داره جیش میکنه 😁

پشت در چرخون منتظره من رد شم بعد اشاره میکنه به خورجین دوچرخه ام و میگه: با دوچرخه تو این هوا رفتن فقط مال ما جون سختاست. میگم مال شما جون سختا و من 😁
دم پارکینگ دوچرخه ها میبینم که چرخش برقیه و تو راه با دوره کردن اجمالی زندگیم به این نتیجه میرسم که باید بهش میگفتم: مال من جون سخت و شماست.

اودو بعد یه هفته تعطیلات در بلژیک با یه بسته ی گنده وافل برای گروه برگشته. بعدش اومده یه کادوی پاپیونی هم برای من آورده. میپرسم پرالین؟ فقط برای من؟ میگه پرالین، فقط برای خودت 😋🤗

مادر بچه کنار کالسکه ی بچه نشسته، براش کتاب می خونه و باهاش حرف میزنه و هر از گاهی سرش تو گوشیشه.
قطار توی یه ایستگاهی ایستاده و یه مست داغون میاد از همه سراغ آتیش میگیره که تو این فاصله بره بیرون قطار سیگار بکشه. غم عالم به دلم میشینه می فهمم بابای بچه است.
همیشه باید یه جای کار بلنگه. 😔

جغله ی تو قطار نمی ذاره کتابم رو بخونم، تا سرم میره تو کتاب یا گوشی یه دادی میزنه، نگاهش که می کنم غش غش می خنده برام فسقلی. قاشقش رو کع حسابی به صورت تفی اش مالیده، پرت میکنه برام و هی به زبون بی زبونی یه چیزایی برام تعریف میکنه. از کجا فهمیده عاشق بچه هام رو دیگه خدا میدونه.

میگه تو رو نمی دونم ولی من به هر مقام و پستی برسم، هر چند سال هم که اینجا زندگی کرده باشم، باز هم غریبم و خودم رو آواره می دونم.
این که می دونم هرگز به وطن بازنمی گرده، درد قضیه رو کم نمیکنه.

خودخواهی آدما خیلی عجیبه برام، تا الان فکر میکردم کسی که خودش در حال تحمل شرایط ایکسه، حواسش به بقیه هم هست. ولی تعمیم و همدلی اصلا بدیهی نیست. اصلا...
این وسط عصبانیت، بغلیم هم بو میده. 😖

با وجود گلودرد و تب بازم دلم به این آفتاب پاییزی خوشه که آخرین تلاشش رو برای گرم کردن ما میکنه.
دمت گرم رفیق.

قرار بود به بگم دختردایی به بانک معرفیم کرده که ۲۵ یورو به اون بدن. بعد نوشته بود تا آخر آوریل بیای حساب باز کنی ۵۰ یورو جایزه داری. ولی ثبت و فعال سازی حساب اینقدر طول کشید که اونم پرید. حالا دیشب دیدم ۷۵ یورو جایزه به حسابم ریختن چون حقوقم میره تو این حساب. یعنی طفلیا به هر بهانه ای می خواستن یه جایزه ای بدن. حالا باید ۲۵ تاش رو خودم بدم دختر دایی.

از دوچرخه و خورجین های نوش معلوم بود تازه تصمیم گرفته حداقل تا هوا خوبه با دوچرخه بره سر کار. صبح به اون زودی آقای بلیطی اومد سراغمون. از آقای ژیگولی هیپستری پرسید بلیط دوچرخه اش کجاست؟ اونم گفت بلیط خودش بلیط کاره دیگه. آقای بلیطی گفت که نه، برای اون بلیط جدا می خواد. شوکه پرسید: هزینه اش چقدره؟ آقای بلیطی گفت شصت یورو. که شاخای خوش تیپ درومد. تا به خودش بیاد و بفهمه منظور جریمه است و نه بلیط دوچرخه، برگ جریمه تو دستش بود.
دیروز روی سکو دیدمش، بی دوچرخه.

بهش میگه این رو بخور که قوی بشی، وگرنه نمی تونیم با هم بریم پیاده قوی D:
گفتن نداره که ژرمن ها اصولا ر رو ق تلفظ میکنن

# روزمره

دم صندوق دو تا جوراب نوزاد رو نشون میده، میگه: بیا اینا رو هم برای نوه هات بگیر.
مامانم یه کم تو هم میره بعد جواب میده: نوه ندارم ولی می تونم برای تونی بگیرم.

با مامان رفتیم پیاده روی، تو خیابون بغل خونه یه راننده ای خیلی آروم میاد طرفمون و از بغلمون رد شدنی، برامون دست تکون میده. منم جواب میدم و از مامان میپرسم این کی بود دیگه؟!
دو هفته بعد دیدم همسایه ی چسبیده به خونه مون رو نشناختم.
خواستم بگم منم همچی سرم بالا نیست حین زندگی.

میگه دفعه ی بعد باید خیلی نون با خودمون ببریم ایران چون امروز فهمیدم که ایران دو میلیون متر مربا داره.

دختربچه یه ساله میزنه و تو کالسکه نشسته پیش پدرش، برادر دو ساله اش کنار مادر باردارش نشسته. باباش لنگاش رو طوری باز گذاشته که صندلی بغلیش رو تا نیمه اشغال کرده. دختر بچه طوری جیغ میزنه که پرده ی گوش آدم پاره میشه، باباهه بچه رو نگاه هم نمیکنه.
همچی خشمی دارم که بعید نیست با زانو برم لای پای باباهه. لیاقت می خواد پدر شدن که تو عن آقا نداری.

به قیافه اش میاد ترک باشه، قد کوتاه و استخون درشت. حوالی پنجاه سالگی. دونه دونه بلیط ها رو چک میکنه و نرسیده به من، تا میبینه کتابم رو بستم و دستم رو تو کیفم می کنم میگه شما نه، شما مشتری همیشگی ما هستید. تشکر میکنم و کتابم رو می خونم ولی سایه اش بالا سرم می مونه که تو کیفش دنبال یه چیزی میگرده.
یه کارت هدیه ی نانوایی میذاره لای کتابم و میگه اینم برای مشتری خوبمون و رد میشه.

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون