نوشته‌های ثابت

انسانی را در خود کُشتم،
انسانی را در خود زادم
و در سکوت دردبارِ خود، مرگ و زندگی را شناختم.
اما میان این هر دو، لنگر پررفت‌وآمد دردی بیش نبودم:
درد مقطَّعِ روحی
که شقاوت‌های نادانی‌اش از هم دریده است.

تنها هنگامی‌که خاطره‌ات را می‌بوسم درمی‌یابم دیری‌ست که مُرده‌ام.
چرا که لبان خود را، از پیشانیِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم.
از پیشانی خاطرهٔ تو، ای یار!
ای شاخهٔ جداماندهٔ من!

نوشته‌های ثابت

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی از عمق خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش،
تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌یِ انسانی را سروده‌ام
تا نسیمی برآید.
نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند.
و من به سانِ دریایی از صافی آسمان پُر شوم.
از آسمان و مردم و مرتع پُر شوم.
...
چرا که من دیرگاهی‌ست جز این قالب خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه‌ها خاییده شده‌است، نبوده‌ام؛
جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده‌است، نبوده‌ام.
...
شاملو
غزل آخرین انزوا

نوشته‌های ثابت

کوچولو نبودن مادرش رو دووم‌نیاورد.

نوشته‌های ثابت

اوایل شیوع کرونا تو ایران بود که تو گروه کوچیک مون بحث شد با احتمال خطر دودرصدی، آیا موندن تو خونه فایده داره یا نه. قبل مطرح شدن منحنی بود. یکی از دوستام برای بقیه توضیح داد که تمام تلاشمون رو باید بکنیم که سیستم درمانی فرونپاشه و...
تو اون لحظه جاش نبود ولی از اون لحظه دارم به این فکر میکنم که خب تغییرات اقلیمی هم همینه. نباید بذاریم سیستم فروبپاشه ولی چرا کسایی که براشون فلت کردن کرو! بدیهیه، اونطرف هیچ تغییری رو به جون نمی خرن؟

در گوشهْ سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گوید رموز مستی؟

نگاه کن که غم درون دیده‌ام
چگونه قطره قطره آب می‌شود.
چگونه سایه‌ی سیاهِ سرکشم
اسیر دست آفتاب می‌شود.
نگاه کن!
تمام هستی‌ام خراب می‌شود.
شراره‌ای مرا به کام می‌کشد،
مرا به اوج می‌برد،
مرا به دام می‌کشد.
نگاه کن!
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود...

سگه فکر می‌کنه:« این آدم‌ به من جا و غذا می‌ده، بهم رسیدگی و محبت می‌کنه. این آدم حتما خداست.»

گربه‌هه فکر می‌کنه:«این آدم به من جا و غذا می‌ده، بهم رسیدگی و محبت می‌کنه. من حتما خدا هستم.»


29 Holidays! Sounds like a real life. 😇

سخت‌ترین سوال دنیا اینه که چرا آدم دلگیره.

آه، آن پریده رنگ که بود و چه شد، کز او
رنگش ز ِ رخ پریده خبر می‌دهد سحر؟

انسانی را در خود کُشتم،
انسانی را در خود زادم
و در سکوت دردبارِ خود، مرگ و زندگی را شناختم.
اما میان این هر دو، لنگر پررفت‌وآمد دردی بیش نبودم:
درد مقطَّعِ روحی
که شقاوت‌های نادانی‌اش از هم دریده است.

تنها هنگامی‌که خاطره‌ات را می‌بوسم درمی‌یابم دیری‌ست که مُرده‌ام.
چرا که لبان خود را، از پیشانیِ خاطره‌ی تو سردتر می‌یابم.
از پیشانی خاطرهٔ تو، ای یار!
ای شاخهٔ جداماندهٔ من!

Pictures hanging in a hallway
And a fragment of this song
Half remembered names and faces
But to whom do they belong?

When you knew that it was over
Were you suddenly aware
That the autumn leaves were turning
To the color of her hair

Like a circle in a spiral
Like a wheel within a wheel
Never ending or beginning
On an ever spinning reel

As the images unwind
Like the circles that you find
In the windmills of your mind

دستت را به من بده،
دست‌های تو با من آشناست.
ای دير يافته، با تو سخن می‌گويم!
به‌سان ابر که با توفان
به‌سان علف که با صحرا
به‌سان باران که با دريا
به‌سان پرنده که با بهار
به‌سان درخت که با جنگل سخن می‌گويد.

زيرا که من
ريشه‌ها تو را دريافته‌ام
زيرا که صدای من
با صدای تو آشناست.

نمایش رشته

درخت با جنگل سخن می‌گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه‌های تو را دريافته‌ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته‌ام
و دستهایت با دستان من آشناست.
در خلوت روشن با تو گريسته‌ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده‌ام
زيباترين سرودها را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق‌ترين زندگان بودند.


من جارِ خاموش سقفِ لانه‌ی سردِ خود بودم
من شیرخواره‌ی مادرِ یأسِ خود، دامن‌آویزِ دایه‌ی دردِ خود بودم.
آه که بدون شکّ این خلوتِ یأس‌انگیزِ توجیه‌نکردنی (این سرچشمه‌ی جوشان و سهمگینِ قطران ِ تنهایی، در عمق قلب انسانی)،
برای دردکشیدن انگیزه‌ای خالص است.

نمایش رشته

من فروتن بوده‌ام
و به فروتنی از عمق خواب‌های پریشانِ خاکساریِ خویش،
تمامیِ عظمتِ عاشقانه‌یِ انسانی را سروده‌ام
تا نسیمی برآید.
نسیمی برآید و ابرهای قطرانی را پاره‌پاره کند.
و من به سانِ دریایی از صافی آسمان پُر شوم.
از آسمان و مردم و مرتع پُر شوم.
...
چرا که من دیرگاهی‌ست جز این قالب خالی که به دندانِ طولانیِ لحظه‌ها خاییده شده‌است، نبوده‌ام؛
جز منی که از وحشتِ خلأِ خویش فریاد کشیده‌است، نبوده‌ام.
...
شاملو
غزل آخرین انزوا

بالاخره بلاک هم یه گزینه‌ایه برای خودش، اگه حوصله‌ی هوایی داشتم، همون توییتر بود دیگه...
(در حالیکه می‌گردد و پیدا نمی‌کند...)

من هزار بار گفته‌ام، باز هم می‌گم که یکی از بزرگ‌ترین شانس‌های زندگیم اینه که اومدم آلمان. فرهنگش برام خوشاینده، دقت‌شون و حتی سردی‌شون به من می‌خوره، برخورد اصولی و دقیق‌شون، سیستم کاری و اجتماعی‌شون خوبه و کسی از گشنگی نمی‌میره.
ولی به من بگین چرا همیشه باید به بدتر نگاه کرد؟ چرا به خاطر شرایط بد ایران، اجازه‌ی انتقاد از اینجا رو نباید داشته باشم؟
اگه اینقدر خنگید و اهل «پس ما چی بگیم...»، فقط می‌تونم براتون متاسف باشم.

نمایش رشته
سحر بازبوقید

واقعیت‌هایی هست که باید بدونید:
۱. ماشین برای آلمانی جماعت حکم اسلحه برای آمریکایی جماعت داره.
۲. انتظار زیادی از اینترنت نمی‌شه داشت. کلا آلمان تو اروپا، بعد از آلبانی، عقب‌افتاده‌ترین کشور از نظر دیجیتالی یه.
۳. اولین تولید‌کننده‌ی دی‌اکسیدکربن تو اروپاست. (اونم گردن کمپانی ماست)
۴. راه‌آهن‌ش خیلی از کشورهای دیگه عقب‌تر و در عین خال گرونتره.
۵. ماشین‌های دیزلی هنوز مثل هواپیماها سوبسید می‌گیرن.
۶. یهودی‌ستیزی همچنان در سطح روزمره برقراره.
...

توهم یا تصوراتتون رو تصحیح کنید.

سحر بازبوقید

دوستان، قصد داریم برای #لیبره‌آفیس فهرستی از همهٔ باگ‌های مرتبط با فارسی و همچنین باگ‌های راست به چپ را جمع‌آوری کنیم.
لطفاً اگر باگی را گزارش کرده‌اید یا از گزارش‌شدنش اطلاع دارید، لینک گزارش را به ما اطلاع بدهید.
متشکرم.

سحر بازبوقید

برای جماعت وگن هم کیک بادام پختم ولی چون بارهای اولمه، قلقش دستم نیومده. یه بزرگترش هم تو فره:

نمایش قدیمی‌تر
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستودون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط خدمات پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستودون در ویکی‌کتاب

دربارهٔ پرسادون