نوشته‌های ثابت

اوایل شیوع کرونا تو ایران بود که تو گروه کوچیک مون بحث شد با احتمال خطر دودرصدی، آیا موندن تو خونه فایده داره یا نه. قبل مطرح شدن منحنی بود. یکی از دوستام برای بقیه توضیح داد که تمام تلاشمون رو باید بکنیم که سیستم درمانی فرونپاشه و...
تو اون لحظه جاش نبود ولی از اون لحظه دارم به این فکر میکنم که خب تغییرات اقلیمی هم همینه. نباید بذاریم سیستم فروبپاشه ولی چرا کسایی که براشون فلت کردن کرو! بدیهیه، اونطرف هیچ تغییری رو به جون نمی خرن؟

نوشته‌های ثابت

فیلم هتل روآندا رو دیدیم و از ترس و اشک لرزیدیم. تمام فیلم به خودم دلداری میدادم که اینا تموم شده و گذشته است.
بعدش یادم افتاده که همین الان همینا داره تو یمن اتفاق می‌افته و دنیا روش رو برگردونده.
خواب از سرم پریده. تف... حتا رای هم نمیتونیم به این کثافتا ندیم که فروش اسلحه به اون کثافتا رو ادامه ندن.

نصفه شبی چقدر هم غلط غلوط نوشته بودم. روم سیاه. 🤭

نمایش رشته

۳) اون ویدئوی طنز ب ام ارزش جداب دادن نداشت ولی موقع خوندن اخبار آمریکا دیدم ماجرا شبیهه.
اینکه بگی من مرد سفیدپوست هتراسکشوال نمی تونم فمنیست باشم، یا ضدنژادپرستی باشم یا طرفدار حقوق گی ها مثلا، خب این مسخره است. معلومه که تو نه سیاهی، نه زن و نه گی، ولی همدردی و طرفداری از حقوقشون، دقیقا حداقل کاریه که تو می تونی بکنی. اعلام این طرفداری هم قسمتیشه. مخصوصا که فمنیسم بودن این روزها خیلی وجهه ی خوبی نداره.
دیگه نصفه شبی اینم نمی گفتم، ممکن بود حناق بگیرم. فردا صبح نوردیک واکینگ.

نمایش رشته

۲) پشت در کافه گودو با سیگاری توی دست منتظرشون بودم و تصور میکردم امروز اون لحظه ایه که موقع بالا رفتن از کوه به خودت میای و برمیگردی به راه اومده نگاه میکنی. فکر کردم "با ربع قرن سابقه در صنعت زندگی" و با نیش باز برگشتم تو کافه. یادمه بارون میزد و تا اون دو تا بیان یه چیزی هم نوشتم. پاهام رو روی زمین محکم میدیدم و حق داشتم.
الان در آستانه ی چهل سالگی هم روی همون پاها ایستاده م ولی از فردای خودم ناآگاه.
برای همه بیست و پنج ساله ها کلاه از سر برمیدارم.

نمایش رشته

1) بعد از سه ساعت و نیم جلسه و تحویل کارها به اودو تو یه ایمیل طولانی، رفتم باغچه شخم زدم و علف های هرز رو در حضور حاجی که کتاب می خوند و پلنگو که لای برگهای شاخه ی قطع شده روی زمین قایم شده بود، نابود کردم. برای فردا مونده کاشتن سری جدید تربچه ها و اسفناج و لوبیا. بستن گوجه ها و طالبی به بست ها و اسپری کردن گزنه برای از بین بردن شته ها.

"Bitte wenden Sie sich in dringenden Fällen an meiner Kollegen". Und danach drei Wochen Behörden-Deutschfrei! Endlich Mal Urlaub. 😃

خدانگهدار نامه های اداری و تحلیل های عریض و طویل.
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد. 🍹

تا فصل ریواسه، کرامبل اش رو با توت فرنگی از دست ندید. خیلی ترکیب خوبیه. روشم یا سس وانیل یا بستنی یا خالی.

یاد اون جمله هه افتادم که بچه بودیم سر پاراگراف میذاشتن و بی لیاقتی مون رو به رخ مون میکشیدن که: کسی که بخواد، می تونه.
چقدر مزخرف بود این جمله. درست مثل اونی که میگفت بعد مرگ به قدر کافی می خوابیم...
من خر هم گوش میکردم به خزعبلات مردم.

حالا درسته همه جا میگم دورکاری مانع کار نیست و فیلان، ولی بازده من مسلما تو دفتر بیشتره. هر بار که حاجی میاد یه پیچ گوشتی، دریلی، ابزاری از پایین میبره بالا و در رو میکوبه، هر بار که میشینه پشت میزش که چسبیده به میز کار من و شروع میکنه به تایپ کردن، هر بار پستچی میاد، هر بار پدرحاجی میاد،... من حواسم به شدت پرت میشه. درسته تو دفتر هم صد نفر با همیم ولی خب هم عادت کردم، هم صدتا مانع صدا هست. دلم دفتر کار تو خونه می خواد. اون اتاق کوچولوی زیرشیروونی کی حاضر میشه؟ 🙁

مادرهایی که استعفا میدن چون مدرسه ها و مهدها باز نیستن. مادرهایی که تقاضای تقلیل ساعات کاری میدن. مادرهایی که اخراج میشن. مادرهایی که نمی تونن مقاله بنویسن یا به خوبی همکارهای مردشون ظاهر بشن... و حتا حرفش رو هم نمی تونن بزنن از یه طرف چون مادرن و مادر باید ذاتا فداکار باشه، از یه طرف چون مسخره میشن که نازک نارنجی اند و به درد دنیای کار نمی خورن.

نمایش رشته

این چند روزه تو اخبار هی از پسرفت برابری جنسیتی تو دوران کرونا خوندم. دارم یه پادکست گوش میدم و می بینم چقدر عقبیم وقتی زن ها حتا جراتش رو ندارن از بلایی که سرشون میاد بگن چون سریع برچسب چسناله ی فمنیستی بهشون زده میشه. بله مشکل از خانواده ها هم هست و تربیت ولی ساختارهای اجتماعی رو انگار مردها برای مردها میسازن.

ساعت هفت زدم بیرون تا بالاخره کفش و چوبهای پیاده روی رو امتحان کنم. گفتم یه دور کوتاه میرم سه ربع تا یه ساعت.
گم شدم تو راهای جنگلی. آخرشم به مقصد نرسیدم و بعد سه ساعت برگشتم خونه. تو یخچال هندونه منتظرم بود (:

هر پنج روز رو با یوگا شروع کردم. اگه نبود احتمالا از زیر کار درمیرفتم بس که بدجور تو تنگنا موندم و عصبی میشم سر کار. با این حال تونستم بدون رسیدن به اهداف هفتگی کارم (که گول خورده بودم و خیلی بلندپروازانه انتخابشون کرده بودم)، خیلی خوب کار کنم و تو جلسه ی آخر هفته یه غر مشتی بزنم برخلاف روی خوشی که همیشه نشون میدم.😒

ازش می پرسم امروز برای رابطه مون چه کارکردی؟ چشماش گرد میشه که: به سرت زده؟
میگم که نه و به مظرم بعد این ده سال خوبه ببینیم هر کی چه قدم هایی برمیداره در حفظ رابطه.
- سه ساعت، با پشم شیشه سر و کله زدن برای عایق بندی خونه کافیه؟
با اینکه مصمم بودم هر چی گفت بگم نه، دیدم پشم شیشه بد کوفتیه و گفتم آره.
می پرسه من امروز چی کار کردم. میگم سه تا از اون چای کیسه های کوفتی رو که بهمون کادو دادن، خوردم.😁

حاجی هی بهم میگه مراقب باشم این همکار جوونم با لاف زدناش خودش رو کاربلدتر جا نزنه. تا الان بهش میگفتم من کارم درسته و نگران این مساله نیستم.
صبح اون یکی که قراره راهنمای ما دو تا باشه برگشته میگه:"اگه سوای داشتی از فلانی بپرس، اون می تونه بهت کمک کنه."
اگه فلانی کوچکترین تجربه ای در این بخش از کار من داشت اینقدر درد نمیگرفت.

تا چهارو نیم صبح خوابم نبرد، شش که ساعت زنگ زد با سردرد تصمیم گرفتم تا هفت تو تخت بمونم. پنحره رو باز کردم و وسط آواز پرنده ها و باد و بارون تا هفت و نیم چرت زدم.
بیست و پنج دقیقه یوگا کردم. اولین قدم. قدم بعدی: تا دوازده بدون توجه به آقای پنجره ساز پایین تو زیر زمین متمرکز کار کنم. خیلی سخته چون آقا اوتیست خیلی خوش مشربیه.

عجیبه ورود یه آدم جدید به زندگی چقدر می تونه تو اولویت بندی های زندگی آدم تاثیر بذاره. البته این بار با دورکاری همزمان شد ولی آدم دیسیپلین اش رو نباید به این راحتی از دست بده.
باید شلاق بگیرم دستم که اوضاع از این بیشتر از دستم در نره.

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستودون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط خدمات پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستودون در ویکی‌کتاب

دربارهٔ پرسادون