نمایش

اینم منظره ی زمستونی از بالکن محل کار ما که دو ماه قبل تصادفا برای یه سری تعمیرات باز بود.

ارائه دادن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست برام. اونم به زبان خارجه، اونم تو موضوعی که درسش رو نخوندم و دایره ی لغاتم محدوده، اونم جلوی رییسم. یعنی هر بار اینقدر تحت فشارم که یا موقع حرف زدن استرسم رو تابلو میکنم و سوتی میدم یا مثل امروز که می خواستم نشون بدم اوضاع تحت کنترله، اشتباهای مفهومی میکنم، یهو یه نکته ی برنامهریزی نشده و غلط میگم مثلا. 😫 همیشه هم یه مشقایی میدن اضافه کن. موضوع تحقیقات بیشتر حول موضوع نیست، مشکل اینه که نتایج جدید رو باز باید ارائه کنم.

ارائه دادن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست برام. اونم به زبان خارجه، اونم تو موضوعی که درسش رو نخوندم و دایره ی لغاتم محدوده، اونم جلوی رییسم. یعنی هر بار اینقدر تحت فشارم که یا موقع حرف زدن استرسم رو تابلو میکنم و سوتی میدم یا مثل امروز که می خواستم نشون بدم اوضاع تحت کنترله، اشتباهای مفهومی میکنم، یهو یه نکته ی برنامهریزی نشده و غلط میگم مثلا. 😫 همیشه هم یه مشقایی میدن اضافه کن. موضوع تحقیقات بیشتر حول موضوع نیست، مشکل اینه که نتایج جدید رو باز باید ارائه کنم.

یه نکته ی دیگه عدم درک زمانه. من خودم درگیرش بودم می فهمم. سر کلاس دکتر مجتهدی که یه دقیقه دیر میشد هم حق نداشتیم وارد بشیم، حل شد.
میگی خب شش صبح پا میشم، تا شش و نیم دوش میگیرم و صبحونه می خورم و لباس می پوشم و کیفم رو می بندم. هفت سر کارم، جلسه تا هشت، بعد... تا عصر نه تنها تمام کارهای دنیا رو میکنی، به باشگاه و سلمونی هم سر میزنی. بعد از هفت صبح مجبوری برنامه هاتو که با بقیه ریختی بندازی عقب. متاسفانه دیده شده این بیماری حتا با سن هم حل نشده./-:

یه طوری موقع دیر رسیدن میگیم اکبرآقا دیر اومد انگار قابل پیش بینی نبود، یا قطار دیر کرد... قطار معلومه که دیر میاد، تو باید دو تا قطار زودتر برنامه میریختی عزیزدلم.
امروز قرار بود برم دیدن کسی، دو ساعت قبلش گفت ببندازیم عقب، برام زوده. خب این رو قبلا نمی دونستی؟ اگه استثنا بود یه چیزی، مساله اینه که براش نهادینه شده و هیچ به نظرش عیب نمیاد.

خیلی دلم می خواد بدونم ریشه ی این وقت نشناسی ما ایرانیا کجاست. همیشه دیر میرسیم، دیگه عادی شده برامون تو مهمونی ساعت ۹ شب برسیم درحالیکه میزبان گفته ساعت ۵. خودش هم ایرانی باشه که احتمالا همون ۹ شب آماده ی پذیرایی بشه اصلا.

خیلی دلم می خواد بدونم ریشه ی این وقت نشناسی ما ایرانیا کجاست. همیشه دیر میرسیم، دیگه عادی شده برامون تو مهمونی ساعت ۹ شب برسیم درحالیکه میزبان گفته ساعت ۵. خودش هم ایرانی باشه که احتمالا همون ۹ شب آماده ی پذیرایی بشه اصلا.

بعد اون پست ماشین های آلمانیا به نظرم باید گسترشش داد. مثل اون کتابه که خانوم استرالیاییه نوشته بود در باب نکاتی که تو آلمان توحهش رو جلب کرده بوده.
از یه طرف میگم احتمالا من زیادی جرمنیزه شدم و خیلی چیزا برام عادیه، از یه طرف تا نری توشون که خب خیلی چیزا رو نمی بینی.
به هر حال موضوعیه که به درد وبلاگ می خوره، نه اینجا. تو رایت از هم که کامنتینگ نداره نمیشه.

من قبلش حتا با چاقوی نونبری هم آشنا نبودم.
تازه از وسایل باغبونی و دفتری و بنایی نگفتم. بعد از اونجایی که معتقدن هر کاری رو یا خودت بکن یا بی خیالش شو (چون هیشکی نمی تونه به کیفیت خودت اون کار رو انجام بده)، همه اینا رم می خرن.

بعد اینهمه سال هنوز در در عجبم از این که این ژرمن ها برای هررر کاری، دستگاه مخصوص خودش رو دارن. از ماشین نونپزی و ماستبندی و جوانه ساز بگیر تااااا پوستگیر سیب و جاموزی و گل سرسبدشون که کله ی تخم مرغ زن باشه. سر تخم مرغ پخته رو باهاش می زنن.

وسط شام یکی پرسید ماریوس هنوز مارهاش رو داره؟ رفیق قدیم‌ام که برای کنفرانس اومده بود شهر ما چشماش درشت شد که مااااار داره؟ سحر نگفته بودی با همچی کسی هستی. آقای محترم اون سر میز شروع کرد که: خب چرا مار داره؟ یک سگ با نوازش تو دم تکون می‌ده و ... ولی یک مار آخه ... بعد در حالی که دوست قدیم جیغ‌جیغ‌زنان می‌پرسید که آیا مارها تو خونه‌ولواند یا نه، آقای محترم سعی می‌کرد ریشه‌های این علاقه رو در کودکی‌های ماریوس کشف کنه.

یه ردیف هویج، یه ردیف تربچه، باز هویج و بازم تربچه، دو ردیف پشت سر هم اسفناج. دو جا هم بذر ترخون پاشیدم.
این آخر هفته نوبت چیه؟! 🤔

سحر بازبوقید

پوشیدنی‌ها و داشتنی‌های طرح بَبری و پلنگی و پوست ماری زشت‌ترین‌هاس در نظرم و متاسفانه رو کسی که ازشون استفاده می‌کنه کلی قضاوت دارم، دلم صاف نمیشه باهاشون. 🙄

شرکت ویزامتریک که تقاضای ویزا برای سفارت آلمان رو انجام میده نمونه‌ی موفقی از تجارت در دنیای مدرنه. پول می‌گیرن و یه وقت تصادفی بهتون می‌دن که یا خیلی زوده یا خیلی دیر. وقتتون رو کنسل می‌کنید، ۱۹۰ هزار تومن پول می‌دین و دوباره وقت می‌گیرید. وقت جدید به احتمال خیلی زیاد باز مناسب نیست. کنسل می‌کنید و دوباره...
الان دارم برای بار چهارم تقاضای نوبت می‌کنم برای دو نفر!

از معلم زبان جدیده راضیم. ☺️

از حواشی دیدار دیروز خریدن نرم کننده ی جامد بود. از وقتی موهام رو خشک شونه نمی‌کنم مصرف نرم کننده ام بالا رفته و به تبع تولید پلاستیک. تازه این محصولات مایع کلی آب توشون دارن یعنی کلی دی اکشید کربن به خاطر حمل و نقل آب وارد هوا میکنیم.
منتظرم آخر هفته بشه و طی مراسمی افتتاحش کنم که بعدش بیارم بذارم تو کمدم تو شرکت برای مصرف روزانه.

سحر بازبوقید

بیشتر بخونیم - از وبلاگ امیر صدیقی

این پست برای اونایی نیست که اهل مطالعه هستن بلکه برای اونایی‌ست که طی دوران تحصیل، مشکلاتی داشتن و تحت تاثیر اون مشکلات باقی موندن. برای بچه‌هایی‌ست که مدرسه بهترین زمین بازی رو براشون فراهم نکرده. برای بچه‌هایی‌ست که عاشقانه مدرسه نرفتن یا نتونستن.

من اون دانش‌آموزی بودم که همیشه توی هپروت بود... [بقیه در ]

virgool.io/@sedighi/%D8%A8%DB%

تا رسیدم پریدم دم در خونه اش که حلول مبارک آخر هفته رو تبریک بگم (حالا اون که بازنشسته است ولی به هر حال قیافه ی داغونم رو هر روز بعد از کار میبینه، یه روزم شادیمو ببینه)، دیدم برامون یه درختچه خریده.😊

اولا که با سایه سوار قطار میشدم حواسم بود هوای بقیه رو داشته باشم، بقیه ی اونایی که با دوچرخه میان، مخصوصا برای اونایی که دوچرخه ی تانشو دارن جا باز کنم، کم کم دیدم هیشکی عین خیالش نیست، مردم یه جوری سرشون رو میندازن میرن تو بخش دوچرخه می نشینن انگار نه انگار جاهای دیگه هم خالیه. اینقدر بد بود که منم تابع قانون جنگل شدم. هنوزم به شدت اذیت میشم ولی در رفتار جزوی از بقیه شدم. تنها استثنا ناتوانها و والدین کالسکه دارن، بقیه رو نادیده میگیرم.

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون