‏زندگی باهام شوخی‌های عجیبی می‌کنه، از همون جنس که شوخی شوخی سنگ پرت می‌کنه و من جدی جدی می‌میرم، هزار بار.

‏از لاو فقط هَندِلاشو دارم مع الاسف!

‏شکموهای عزیزِ در منزل، به استحضار می‌رسونم یک عدد ساندویچ اژدر زاپاتای ویژه در راه منزله. لطفا برین کنار، قارچ و پنیری نشین :۹

‏شاخکام برای تشخیصِ مهربونی تو آدما خیلی تیزه. شاید هم بتونم بگم مثل سگ بو می‌کشم تا ببینم کی مهر داره، تا برم سمتش. خلاصه که ایها‌الناس در این دنیا چیزی جذاب‌تر از آدم مهربون نیافتم.

یا جواب بده یا همین جا خاک بر سر بازی در میارما!

‏خبر کوتاه بود و مسرت‌بخش:
موهام از پشت با کش بسته میشه، گیرم یه دُم قد دم خوکچه هندی!

‏داره میاد تهران چند روزی پیشم باشه. مردی شده واسه خودش. ولی من یادم نمیره همه‌ی اون روزایی که بغلش می‌کردم و راه می‌رفتم تا خوابش ببره.

خیالی، تنگ در بَر بود
روشنایی، سخت تابیدن گرفت
دریای خیال بخار شد.

‏داروها رو دیشب بعد سر زدن به چند تا داروخانه گرفتم بالاخره و خوردم و امروز مثل خرس خوابیدم تا الان!
(هنوزم ترسناکه این وابستگی البته.)

‏«دلْ تنگ
و دستْ تنگ
و جهانْ تنگ
و کارْ تنگ؛
از چهار سو
گرفته مرا روزگارْ تنگ ...»

کاشان- بهار ۹۸

‏کاش تمام حرفهای بیرون آمده از دهانم و روان از انگشتانم را میشد گوشه‌ای جمع کنم و یک جا ببلعم. کاش حرفی از من به تو، به او، و دیگران جاری نشده بود.

‏چند شبه فقط ۳-۴ ساعت می‌تونم بخوابم، و چند روزه غذا نخوردم. امروز تمامن بغض و تهوع داشتم، ظاهرن چون قرصام تموم شده و باید تا دیدن دکترم صبر کنم. تصور اینکه زندگیم بدون اون قرصای کوفتی این شکلیه ترسناکه، خیلی...

‏چرا گفتنِ دوست دارم به مامان انقدر کارِ سختیه؟ اونم برای منی که راحت ابراز می‌کنم. تو سه دهه‌ی گذشته تنها یک بار گفتم، اونم پارسال!

‏نگرش و رفتارهام در بابِ عشق، گاهی انقدر غافلگیر کننده میشه که برای خودمم قابل هضم نیست، چه برسه برای شما، آقای مهربون.

‏سِنِکا، از رواقیون باستان میگه:
« آری آب و خوراکِ غلات و نان جوین غذای مسرت‌بخشی نیستند، با این حال بالاترین نوع لذت، تواناییِ لذت بردن از این نوع غذاست.»

‏دیشب فکر می‌کردم کاش این عقل و شعور الانم رو پنج سال پیش داشتم، و تصمیم های الانم رو همون موقع اجرا می‌کردم. اونوقت الان دو سال و نیم می‌بود که داشتم تو آرزوهام زندگی می‌کردم!

دارم از خواب می‌میرم اما ۴-۵ شبه فقط سه ساعت می‌تونم بخوابم! غذا خوردنم هم تقریبا تعطیل شده! نمی‌فهمم چه اتفاقی در حال جریانه!

‏انقدر تو رواق و بحثاش غوطه‌ور شدم که صبح وسط خواب و بیداری یا این شعر سهراب افتادم و اینکه چقدر این رویکرد اگزیستانسیال توش جریان داشته و کلی قربون صدقه‌ش رفتم:

«آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی
سایه‌ی نارونی تا ابدیت جاری‌ست»

‏استرس داشتم و دلشوره. وایسادم جلو آینه، خودمو نگاه کردم، مصمم بودم. بهش گفتم این کار به صلاحِ هردومونه، هم تو هم من. برای آخرین بار نوازشش کردم. قرص رو گذاشتم زیر زبونم و دراز کشیدم رو تخت.

‏چجوری ممکنه پنج ساعت پیش یه بسته سیگار خریده باشم و الان ۵ تا فقط مونده باشه؟ :/
رکورد دارم میزنم!

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون