نمایش

نمیدانم چندمین شب متوالی است که این موقع شب یا سحر را می‌بینم.
ولی مطمئنم اگر خدایی داشتم حتمن در این دقایق از شبانه‌روز نزدیک‌تر از همیشه با من می‌بود و صدایم را رساتر از هر لحظه‌ی دیگر می‌شنید.
سکوت عجیبی جاری‌است و نسیم خنکی در جریان...

دلارا خوابش نمی‌برد، گذاشتمش تو کالاسکه و بردمش بیرون، داشت می‌رفت تو رویا که یهو زد زیر گریه از ته دل. سراسیمه بغل‌ش کردم و شروع کردم به آواز خوندن. چسبیده بود بهم و سرش رو شونه‌م بود که نفس‌هاش آروم آروم سنگین شد... تمام دنیا از آنِ من بود.

۴.۵ خوابیدم ۸ بیدار شدم، گیجِ گیج‌ام. تولد برادرزاده‌م هم هست و باید برم خرید و تولد.
دل اما؟ بی‌قرار، بی‌تاب، آشوب، مسترس! تو خلسه‌ای ام که هر لحظه ممکنه از واقعیت جدا شم و پرت شم جایی دیگه!

@Naayi
شاید بد نباشه یه کتابی دست بگیرم، ها؟ این آهنگا بدتر آدم رو خل می‌کنن!

دیدار می‌نمایی و پرهیز می‌کنی
بازارِ خویش و آتشِ ما تیز می‌کنی،
لامصبِ لعنتی!

به سعی نایی

اولین واکنشم به هر اتفاق تازه‌ای تو زندگی‌م قبل از شادی، هیجان، غم، نگرانی و خشم، بی‌قراری‌اه تا مرز استیصال...

چطور خنده‌های یه آدمی می‌تونه انقدر قشنگ و خواستنی باشه که دل آدم زیر و رو بشه؟
خدایا پناه بر تو...

صدای روز بلند است اما کوتاه است دنیا
درست یک واژه مانده‌ است تا جمله پایان پذیرد؛
و هر چه گوش می‌سپارم تنها
سکوت خود را می‌آرایم
غروبِ ممتد در سایه‌ی درون جا خوش کرده است
و شب که تا زانو می‌رسد تحمل را کوتاه می‌کند.
چگونه است لبت؟
که انفجار عریانی، سنگ می‌شود در بی‌تابی‌های خاموش
نگاه می‌‌کنم
اگر که تنها آن واژه میگذشت
به طرفه‌العینی طی می‌شد راه
کودک بازمی‌گشت تا بازیگوشی
و در چهارراه دست می‌انداخت دور گردنت
لبت کجاست؟
که خاک چشم به راه است
محمد مختاری
soundcloud.com/35anj/n7xe3btby

مامان زنگ زده میگه به یاد قدیما برای سحری روز اول ماه رمضون "گوشت نخود با کته" درست کرده.
یهو دلم پر کشید به اون روزا، حداقل ۱۰_۱۵ سال پیش. سفره‌ی سحری، صدای دعای سحر از رادیو، چایی آخر از ترس تشنگی و... منطقن نه اما حسی جاش خالی‌اه.

‏یه عصر عجیب، مثل خلیج فارس که اعماقش آروم اه اما هر لحظه به ساحل می‌کوبه.

"Now you're playing this game/
To keep my heartbeat spinning,
Yeah"

چشم باز کردم و ناگهان تمام تنم از درون شروع به لرزیدن کرد؛ از خیال، و باز خیال و هنوز خیال...

گاهی هم جلسه به این شکل پیش میره که واقعیت ذره ذره مثل دونه‌های تگرگ می‌خوره تو سر و صورتت و تو تازه الان می‌فهمی که چی کار کردی تو همه‌ی این سال‌ها با خودت که انقدر از دلبستگی‌ها می‌ترسی... راه رفتن و بغض کردن، شاید تسکین دهنده باشه اما آرومت نخواهند کرد.

«صدای فاصله‌هایی که غرق ابهام‌اند»
می‌شنوی‌شون؟

یعنی الان اکثریت‌تون پیش خونواده و ماماناتون زندگی می‌کنید؟ جدای از اینکه زشت‌اه خیلی هم حسودیم‌اه!
من ۱۴ ساله خونه نبودم دیگه :/

تهران با بارونِ بهار اومده استقبالم...
اسیرِ تو هم هستم، می‌دونم تهران جان :)

حس و حالِ جنوب، گرمایِ عطش‌ناکِ جنوب، شرجیِ هوای جنوب، نسیم خنکِ جاری از دریای جنوب، شب‌های زنده‌ی جنوب، پوستِ آفتاب‌سوخته‌ی جنوب و تن‌های خیس و چسبناکِ در جنوب تو را به راهی می‌خوانند که پایانش در تو نخواهد بود...

معلم خوب در زندگی کم نداشتم اما بهترین معلمی که تا امروز دیده‌ام بی شک نامیه‌اس. صبوری‌ش در یاد دادن زندگی به شاگردانش، اشتیاق‌ش از دیدن کودکانی که مستقل گام برمیدارن و فهمش از رنج‌هایی که هر روز می‌بینن اون رو نه تنها به عنوان معلم که به عنوان انسانی فرا انسانی از آدما جدا می‌کنه.

این منم! شما چجوریاین؟

از اینجا ⁦👇🏽⁩
mycreativetype.com

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون