پیگیری

موقع خواب شد، گفت برام قصه بگو، «قصهٔ پروانه!» من اطلاعی از چنین قصه‌ای نداشتم ولی گفتم چشم: «یکی بود یکی نبود، یه روز یه پروانه کوچولو با مامانش توی یه باغ پر از گل پرواز می‌کردند...»

- نه! گل نداره!

عه جدی؟ آب دهنم رو قورت دادم: «پروانه کوچولو با مامانش تو باغی که توش هیچ گلی نداشت پرواز می‌کردند...»

- نه، پروانه نیست!

- عه، کجاست پس؟ پس قصهٔ کی رو بگم؟

- پروانه خسته بود رفت لالا کنه!

- آها! یه روز پروانه می‌خواست لالا کنه و مامانش می‌خواست براش بگه. مامانش پرسید چه قصه‌ای برات بگم؟

برای شرکت در گفتگو وارد حساب خود شوید
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستودون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط خدمات پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستودون در ویکی‌کتاب

دربارهٔ پرسادون