باگ روی نسل *دوم* از محصول تازه‌مون گزارش شده. ما تو بخش R&D فقط نسل *سوم* از محصول رو داریم و مجبوریم راه حل رو فقط روی اون توسعه بدیم. ولی برای اطمینان، هفتهٔ بعد یکی از همکارهای بخش کنترل کیفیت قراره نتیجهٔ کار ما رو پیش یکی از مشتری‌هامون (در یک کشور دیگه) تست کنه، روی نسل *اول*!

این ماجرا فکر کنم از اون‌ها می‌شه که آخرش می‌گن: نفهمیدیم چی کردیم، چی شد!

کارنکردن یکی از فیچرهای محصولمون که مربوط به من و دو نفر دیگه است، کل پروژه رو تا حالا یکی دوماه عقب انداخته، یعنی برای راه‌‌انداختن این فیچر ناچیز که به هیچ وجه جدید نیست و از ازل توی دستگاه وجود داشته و همیشه باید کار می‌کرده، چند صد نفر فقط معطل ما سه نفر هستن تا ما به سان پت و مت، خنگ‌بازی‌هامون رو جمع کنیم تا این فاز از پروژه به سرانجام برسه و رسماً تأیید بشه. امروز بالاخره بعد از یازدهمین تلاش، قضیه کار کرد.

زنگ زده بودم جایی و لازم بود با ایمیل چیزی براشون بفرستم. یارو فامیلی‌اش بوده «فیلیپ» که طبعاً تو نشونی ایمیلش هم همون بوده.

پشت تلفن سعی کرد فیلیپ رو برام هجی کنه (حرف به حرف بخونه). من هم تمام دقت زندگی‌ام رو به کار بردم که درست بشنوم و درست بنویسم که ایمیلم برگشت نخوره.

و بله! همه چی درست پیش رفت. بعد از فقط چهار تا تلاش ناموفق و یک تماس تلفنی دوباره، بالاخره موفق شدم تو ایمیل پنجم کلمهٔ فیلیپ رو با املای مورد نظر ایشون بنویسم.

اون وقت می‌گن اسم ما خاورمیانه‌ای‌ها سخته!

صبح روز تعطیل، بعد از صبحونه، با منظرهٔ دهشتناک آبی که از زیر کابینت جاری شده روی کف آشپزخونه روبه‌رو شدم 😱

همهٔ لوله‌های زیر سینک رو خشک کردم و شیش تا سنسور فوق‌پیشرفتهٔ تشخیص رطوبت (دستمال کاغذی 😜) روی سیستم نصب کردم که ببینم نشتی از کجاست!

تا ساعت ۸:۳۰ و ۹:۴۵، همکار دیگه‌ام مشکل رو دیده و تحلیل کرده و فهمیده که یک قطعهٔ سخت‌افزاری ترکیده (این بار بدون استعاره) و باید جایگزین بشه. چهار تا همکار دیگه رو هم صدا کرده که بیان قطعه رو عوض کنند.

ساعت ۹:۳۹ نوشتن که قطعه رو پیدا کردن، تعویض شده، همه چی ختم به خیر شده، و دستگاه داره به خوبی کار می‌کنه.

من؟ من ساعت ۱۰ تازه کارم رو شروع کردم 😂😂😂

نمایش رشته

ای Outlook ای Outlook
ننگ به نیرنگ تو
خون ایمیل‌های ما
می‌چکد از چنگ تو

یک نظریه هم که دیروز مطرح شد اینه که دوستانمون در بخش اقلیم فکر کردن الان پاییزه و کم‌کم باید پاییز بره و زمستون بیاد. مهندس! اونی که دو ماه و نیم پیش رد شد اعتدال بهاری بود، حواست هست؟

پس کی هوا یه کم گرم می‌شه؟ یخ کردیم بابا!

چند تا کار مهم در نگهداری کارسازهام (سرورهام) مونده که خیلی هم رو اعصابن. تعمیر سرور بعد از تغییر سرویس‌دهندهٔ میزبانی، به‌روزرسانی سرور ، مهاجرت سایت شخصی‌ام به یک static site generator دیگه، و راه انداختن سرور چت شخصی برای خودم و فک و فامیل. امروز اگه بتونم فقط یکی از این کارها رو انجام بدم خیلی خوب می‌شه. فقط همین امروز رو وقت دارم، شاید فقط تا پیش از ظهر. از فردا کاسبم و دوباره می‌افته برای چند هفته (اگر نه چند ماه) دیگه.

بالاخره دیشب بعد از چند هفته خرده کاری آخر هفته‌ها، آخرین دریل‌کاری‌هاش رو هم کردم و همهٔ ۳۴ تا پیچی رو که باید به دیوار می‌زدم، وصل کردم. الان شروع کردم به گذاشتن قفسه‌ها و سبدها، بلکه انباری کوچیک‌مون کمی مرتب بشه. با تشکر از سوئد برای طراحی قضیه و خم کردن ورق‌های حلبی 😁

امروز تو شرکت چهار ساعت باارزش از رو به این دلیل از دست دادم که نمی‌دونستم آرایه‌ها در C++‎ از شمارهٔ صفر شمرده می‌شن 🙈

یا به عبارتی، نمی‌دونستم که برنامه‌نویس قبلی رنگ‌های CMYK رو از یک شماره گذاشته 😡

حال امشب ما رو استاد با تقریب خوبی توصیف کرده‌اند؛ البته شجریان رو نمی‌گم، استاد شب‌پره منظورمه:

شدم اسیر دختری که حرف حالیش نمی‌شه!
هر چی بهش می‌گم بخور، نه می‌گه نمی‌شه!
نمی‌دونم که آخر قصهٔ ما چی می‌شه؟
می‌ترسم خوابش ببره، شامشو نخوره همیشه...

امروز برای ناهار، به جای دو پیمانه، داریم سه پیمانه برنج می‌پزیم. باقالی‌ها هم از دیشب دارن خیس می‌خورن. کره و گردو هم آماده است. می‌ریم که بللللله.... 😋😁

پروژهٔ اجباری : تعمیر ماشین لباس‌شویی 😑
امیدوارم مشکل همون اولین موردی باشه که تو دفترچه راهنماش نوشته و بتونم از پسش بربیام...

سه روز در این هفته رو باید به طور فیزیکی می‌رفتم سر ، که امروز تموم شد. فردا و پس‌فردا از خونه کار می‌کنم. البته نه، فقط فردا، چون پس‌فردا تعطیله 😀.

اگه تو این سه روز نگرفته باشم، امیدوارم در چهار روز آینده هم نگیرم. به امید آن روز!

امروز واقعاً زورم اومد. بعد از ۱۰ روز (مرخصی و دورکاری) رفتم شرکت و دیدم که همهٔ ماشین‌های قهوه رو خاموش کردن. دلیل: همونی که همه می‌گن.

برای اولین بار، امتحانی، با ماشین (کرایه‌ای) رفتم سر کار. زودتر رسیدم بله، ولی استرس توی اتوبان اصلاً دلپذیر نبود راستش! مسیرم هم خیلی کمکی نمی‌کرد چون باید تو سه تا اتوبان مختلف می‌رفتم تا می‌رسیدم شرکت. شاید چند بار که برم و مسیر برام عادی بشه بهتر بشم. تا حالا که ولی دوستش نداشتم.

کاپشن زمستون‌ام رو فکر کنم هفت یا هشت ساله که دارم می‌پوشم. آستر داخلی‌اش به طور نامنظمی رنگش رفته که حالا اون خیلی مهم نیست، ولی چند وقته که از بیرون هم کمی آویزون و بی‌حال به نظر می‌رسه. تازگی‌ها هم لبه‌های کنار زیپش نخ پس می‌دن. چسب‌هایی که روی زیپ داره هم از بس روشون کُرک جمع شده یا بافتشون کم‌جون شده که دیگه درست بسته نمی‌شن 🙄

کاپشن خیلی خیلی خوبی بود و هنوز هم دوستش دارم، ولی فکر کنم به زمستون سال دیگه نرسه.

صداش دلپذیر نیست، ولی حاصلش چرا. غذاساز، و حمص 😋

تبلیغ روزنامهٔ آلمانی «زود دویچه تسایتونگ» روی دیوارهای متروی مونیخ، امروز:

آیا دموکراسی می‌تواند از روزنامه‌نگاری چشم بپوشد؟
نه، دموکراسی به گزارش‌های بی‌طرفانه و روزنامه‌نگاری تحقیقی نیاز دارد. هر روز.

پس امروز ظاهراً تعطیله. فقط نمی‌دونم حکم شرعی‌اش چیه: از مرخصی‌هام کم می‌شه یا نمی‌شه؟

نمایش رشته
نمایش قدیمی‌تر
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستودون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط خدمات پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستودون در ویکی‌کتاب

دربارهٔ پرسادون