پس شاید این آدمایی که صبح‌ها تو می‌بینم که مثل برج زهرمار به زمین و زمان اخم کردن، فقط مشکلشون اینه که هنوز صبحونه نخوردن 🤔

گشنمممممممه!

شام امشب ما که تا چند دقیقهٔ دیگه آماده می‌شه: تبوله و هالومی، به یاد «رستوران حبیبی» در شهر آرزوها کلن!

یک دوستی دارم که از من بزرگ‌تره و شغل مهمی در یک شرکت نرم‌افزاری معروف داره. امروز بعد از دو سال دیدم سراغم رو گرفته. سر کار بودم و از ناهار برمی‌گشتم که دیدم به موبایلم زنگ زده و من متوجه نشدم. بهش پیامک دادم که «سلام، خوبی؟ زنگ زدی ندیدم. می‌تونم کمکی بهت بکنم؟» که جواب داد: «آره می‌تونی! بهم یاد بده چه جوری موبایلمو قفل کنم که اشتباهی با ماتحتم به کسی زنگ نزنه 😉»

خلاصه اینم شانس ماست!

هوا دوباره سرد شده 😢
امسال تابستون هوا خییییلی خوب بود. الان ولی سرده (۱۰ درجه) و بارون هم میاد. من بعد از مدت‌ها با کاپشن ضد آب اومدم بیرون.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها یک قرار رسمی رو کاملاً یادم رفت. توی مترو در حال حرکت به سمت مقصد دیگه‌ای (قرار دیگه‌ای) بودم و یک ربع از قرار اول گذشته بود که تازه یادم اومد 🙈

ولی باز خوبه یادم اومد و بلافاصله ایمیل زدم و عذرخواهی کردم که یارو به خاطر من معطل نشه. ولی این که از اولش یادم رفت که قرار رو حتی توی تقویمم ثبت کنم نشونهٔ خوبی نیست. (در واقع می‌دونم نشونهٔ چیه، نشونهٔ اینه که تازگی دارم زیر کوهی از کار اداری له می‌شم 😅)

امروز تو راه برگشتن از کار بالاخره همکار پاکستانی‌ام رو تو دیدم و گرفتمش به حرف. نیم ساعت تمام کل قضیهٔ رو با کلی جزئیات تاریخی برام توضیح داد. البته خودش یادآوری کرد که قضیه رو از دید یک پاکستانی مسلمون داره بهم می‌گه و روایت هندی‌ها از ماجرا قاعدتاً باید خیلی فرق کنه. ولی باز هم خوشحالم که دست‌کم متوجه بخشی از ماجرا، و البته جنبهٔ حساس انسانی‌اش، شدم.

Maybe I always knew
my fragile dreams would be broken
for you

Fragile Dreams | Alternative 4 | Anathema

لذت صبحگاهی این روزهام تو دوباره شده کار روی مقالهٔ تازه. می‌دونم که کارش خیلی زیاده، ولی براش ذوق دارم و بهش امیدوارم 😀

این روزهای زندگی‌ام رو فکر کنم باید به عنوان قلهٔ موفقیت در زمینهٔ جداسازی دغدغه‌های زندگی شخصی و زندگی کاری ثبت کنم! 😀

تمام روز سر کار فکرم کامل مشغول کاره که اتفاقاً خیلی هم جالب و درگیر کننده است. ولی به محض این که پام رو از در شرکت می‌گذارم بیرون دیگه پشیزی ارزش هم برای همهٔ اون دغدغه‌ها قائل نیستم و فقط به زندگی شخصی یا زندگی نرم‌افزار-آزادی-ام می‌رسم 😄

قرار بود این قطاری که من الان توشم توی اون ایستگاهی که من می‌خوام نگه نداره و من باید می‌رفتم یه ایستگاه دیگه و از اون جا با مترو می‌رفتم. همهٔ این‌ها رو دیشب تو سایت قطارهای شهری مونیخ خوندم. حتی فکر کنم بلندگوی قطار هم چند دقیقه پیش همین رو اعلام کرد. ولی الان متوجه شدم تو ایستگاه همیشگی نگه داشت. من هم اصلاً به روی خودم نیاوردم و پیاده شدم 😆

درس زندگی امروز صبح: چارهٔ کم‌خوابی قهوه نیست، خواب است.

من، عصر یک روز کاری، روی نیمکت بزرگی که می‌شد روش پامو دراز کنم، کنار محوطهٔ باز کنار شهرداری ده‌مون، در فاصلهٔ پنجاه متری از خونه.

وقتی فهمیدم همکار بریتیش‌ام بچگی‌اش رو در شهر بریستول بزرگ شده، بهش گفتم ای ول، پس همشهری بَنکسی هستی! (اتفاقاً سن همکارم هم در حدیه که اولین بارهایی که بنکسی تو بریستول داشت معروف می‌شد، اون هم همون جا بود).
بهم گفت «بنکسی؟ کیه چه کاره است؟» تعجب کردم، ولی خودم رو نباختم و گفتم «احتمالاً من دارم اسمش رو اشتباه تلفظ می‌کنم، منظورم همون نقاش معروفیه که گرافیتی می‌کشه و هویت واقعی‌اش رو پنهان می‌کنه و جزئیات کمی از زندگیش معلومه.» خیلی جدی گفت: «من هیچ نقاش گرافیتی‌ای رو نمی‌شناسم.»
🤔🤔🤔

برم ببینم امروز عوض کردن تیوب و لاستیک دوچرخه‌ام چه قدر وقت می‌گیره. شاید حال داشتم و از مراحل کار عکس هم گرفتم. اگه نیومدم بدونید در راه تعمیر دوچرخه‌ام شهید شدم 😄

چند وقت پیش‌ها، بعد از این که برای یک رانندهٔ از دور دست تکون دادم که راه نیفته که من بتونم سوار شم و اون هم لطف کرد و برام موند، موقع پیاده شدن دوباره ازش تشکر کردم. یعنی روی پله‌برقی بودم که از دور لبخند زدم و دستم رو به نشانهٔ تشکر براش بردم بالا. گل از گلش باز شد :flow:، از خوشحالی تقریباً از روی صندلی‌اش بلند شد و به سمتم خندید! فکر کنم انتظار تشکر من رو نداشت، ولی راستش من هم انتظار این همه خوشحالی رو از طرف ایشون نداشتم 😀

امروز مهمون داریم و الان داریم براش آماده می‌شیم 😀. همکار آلمانی سابقم تو دانشگاه مونیخ با همسرش دارن میان پیش ما. هر دوشون از ما چهار پنج سال کوچیک‌ترن، ولی خیلی آدم‌های عمیق و جالبی هستن. از اونا که می‌شه باهاشون ساعت‌ها دربارهٔ جامعه، زبان، فرهنگ، فناوری، ادبیات و هزار تا چیز دیگه حرف زد و لذت برد (آخه برای ما که تو این جامعه گریبیم، فرصتش زیاد پیش نمیاد). تنها باری هم که در یک جشن عروسی آلمانی بودیم هم مال همین دو نفر بود.
غذای امشب: قرمه سبزی، سالاد شیرازی، و میرزاقاسمی 😀😋

متروی نزدیک خونهٔ ما هر ده دقیقه میاد. یه روزایی که میام تو ایستگاه، ناگهان شگفت‌زده می‌شم که تقریباً همهٔ آدمایی که تو ایستگاه هستن دیروزش درست همون‌جا تو ایستگاه ایستاده بودن! تا این که یادم میاد که *من* کاملاً تصادفی همون قطاری رو سوار شدم که دیروز سوار شده بودم.

[یعنی بیشتر آدم‌های اطرافم همیشه دقیقاً در یک ساعت خاص راه می‌افتن به سمت کار، و انگار فقط من هستم که کارم هیچ نظمی نداره و مثل نخودی بین ساعت‌های مختلف جابه‌جا می‌شم و لابد برای همهٔ اون منظم‌ها توچشم هستم!]

بعد از چند روی هوای بهاری، دوباره این‌جا سرد شده و از دیشب داره بارون میاد.

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون