این روزهای زندگی‌ام رو فکر کنم باید به عنوان قلهٔ موفقیت در زمینهٔ جداسازی دغدغه‌های زندگی شخصی و زندگی کاری ثبت کنم! 😀

تمام روز سر کار فکرم کامل مشغول کاره که اتفاقاً خیلی هم جالب و درگیر کننده است. ولی به محض این که پام رو از در شرکت می‌گذارم بیرون دیگه پشیزی ارزش هم برای همهٔ اون دغدغه‌ها قائل نیستم و فقط به زندگی شخصی یا زندگی نرم‌افزار-آزادی-ام می‌رسم 😄

قرار بود این قطاری که من الان توشم توی اون ایستگاهی که من می‌خوام نگه نداره و من باید می‌رفتم یه ایستگاه دیگه و از اون جا با مترو می‌رفتم. همهٔ این‌ها رو دیشب تو سایت قطارهای شهری مونیخ خوندم. حتی فکر کنم بلندگوی قطار هم چند دقیقه پیش همین رو اعلام کرد. ولی الان متوجه شدم تو ایستگاه همیشگی نگه داشت. من هم اصلاً به روی خودم نیاوردم و پیاده شدم 😆

درس زندگی امروز صبح: چارهٔ کم‌خوابی قهوه نیست، خواب است.

من، عصر یک روز کاری، روی نیمکت بزرگی که می‌شد روش پامو دراز کنم، کنار محوطهٔ باز کنار شهرداری ده‌مون، در فاصلهٔ پنجاه متری از خونه.

وقتی فهمیدم همکار بریتیش‌ام بچگی‌اش رو در شهر بریستول بزرگ شده، بهش گفتم ای ول، پس همشهری بَنکسی هستی! (اتفاقاً سن همکارم هم در حدیه که اولین بارهایی که بنکسی تو بریستول داشت معروف می‌شد، اون هم همون جا بود).
بهم گفت «بنکسی؟ کیه چه کاره است؟» تعجب کردم، ولی خودم رو نباختم و گفتم «احتمالاً من دارم اسمش رو اشتباه تلفظ می‌کنم، منظورم همون نقاش معروفیه که گرافیتی می‌کشه و هویت واقعی‌اش رو پنهان می‌کنه و جزئیات کمی از زندگیش معلومه.» خیلی جدی گفت: «من هیچ نقاش گرافیتی‌ای رو نمی‌شناسم.»
🤔🤔🤔

برم ببینم امروز عوض کردن تیوب و لاستیک دوچرخه‌ام چه قدر وقت می‌گیره. شاید حال داشتم و از مراحل کار عکس هم گرفتم. اگه نیومدم بدونید در راه تعمیر دوچرخه‌ام شهید شدم 😄

چند وقت پیش‌ها، بعد از این که برای یک رانندهٔ از دور دست تکون دادم که راه نیفته که من بتونم سوار شم و اون هم لطف کرد و برام موند، موقع پیاده شدن دوباره ازش تشکر کردم. یعنی روی پله‌برقی بودم که از دور لبخند زدم و دستم رو به نشانهٔ تشکر براش بردم بالا. گل از گلش باز شد :flow:، از خوشحالی تقریباً از روی صندلی‌اش بلند شد و به سمتم خندید! فکر کنم انتظار تشکر من رو نداشت، ولی راستش من هم انتظار این همه خوشحالی رو از طرف ایشون نداشتم 😀

امروز مهمون داریم و الان داریم براش آماده می‌شیم 😀. همکار آلمانی سابقم تو دانشگاه مونیخ با همسرش دارن میان پیش ما. هر دوشون از ما چهار پنج سال کوچیک‌ترن، ولی خیلی آدم‌های عمیق و جالبی هستن. از اونا که می‌شه باهاشون ساعت‌ها دربارهٔ جامعه، زبان، فرهنگ، فناوری، ادبیات و هزار تا چیز دیگه حرف زد و لذت برد (آخه برای ما که تو این جامعه گریبیم، فرصتش زیاد پیش نمیاد). تنها باری هم که در یک جشن عروسی آلمانی بودیم هم مال همین دو نفر بود.
غذای امشب: قرمه سبزی، سالاد شیرازی، و میرزاقاسمی 😀😋

متروی نزدیک خونهٔ ما هر ده دقیقه میاد. یه روزایی که میام تو ایستگاه، ناگهان شگفت‌زده می‌شم که تقریباً همهٔ آدمایی که تو ایستگاه هستن دیروزش درست همون‌جا تو ایستگاه ایستاده بودن! تا این که یادم میاد که *من* کاملاً تصادفی همون قطاری رو سوار شدم که دیروز سوار شده بودم.

[یعنی بیشتر آدم‌های اطرافم همیشه دقیقاً در یک ساعت خاص راه می‌افتن به سمت کار، و انگار فقط من هستم که کارم هیچ نظمی نداره و مثل نخودی بین ساعت‌های مختلف جابه‌جا می‌شم و لابد برای همهٔ اون منظم‌ها توچشم هستم!]

بعد از چند روی هوای بهاری، دوباره این‌جا سرد شده و از دیشب داره بارون میاد.

امروز صبح رفتم یه کار اداری نسبتاً پیچیده رو تو یه ادارهٔ دولتی انجام بدم. کارم تموم شد و کل کارش کمتر از ۲۰ دقیقه طول کشید 😀

البته دلیل این که این قدر سریع شد بیشتر این بود که قبلش همهٔ مدارک رو اسکن کرده بودم و بارگذاشته بودم تو سیستم آنلاین‌شون و همهٔ فرم‌ها رو هم پر کرده و فرستاده بودم. حتی چند روز پیش یه خانومه از همون اداره باهام تماس گرفت و مدارک رو در حالی که من پای تلفن بودم بررسی کرد و چند تا سؤال پرسید و آخر تماس تلفنی گفت مدارکم کامله.

امروز که به خاطر فراموش‌کردن بلیط ۶۰ یورو جریمه شدم، بلافاصله بعد از پیاده شدن از رفتم پای خودپرداز و با کارت بانکم جریمه رو واریز کردم. فکر کنم این جوری خیلی بهتر شد، چون دیگه تو ذهنم همه چیز تموم شد و دیگه حسرت اون همه پول زبون‌بسته رو نمی‌خورم. نه؟

همین الان به خاطر این که بلیط ماهانه‌ای که برای و مترو داشتم دقیقاً تا دیروز اعتبار داشت و یادم رفته بود امروز بلیط ماهانهٔ تازه بخرم ۶۰ یورو جریمه شدم 🙃

امسال نتیجهٔ تیم‌مون بدتر از پارسال شد. دو تا بازی رو باختیم، یک مساوی، و یک بُرد. بین ۹ تا تیم هشتم شدیم 🙈 ولی خیلی خیلی بهم خوش گذشت، حتی بیشتر از سال پیش 😃
بعد از بازی هم خیلی اتفاقی با یکی از همکارهای جوون که رهبر پروژهٔ یکی از مهم‌ترین محصول‌های آیندهٔ شرکتمونه حرف زدم که خیلی خوب بود 😃

الان تو نشستم به سمت کار، و یه ساک ورزشی با کفش و جوراب و حوله همراهمه. تیم ما امسال باید سفید بپوشه، من هم بالطبع پیرهن رسمی ملوان‌ام :fcmalavan: ⚽ رو می‌پوشم 😁

امروز تو شرکت مسابقهٔ داریم. من هم در یک سال گذشته به جز نیم‌ساعت که هفتهٔ پیش تمرین کردم هیچ تکونی به بدنم ندادم. امشب زنده برگردم خونه صلوات 🙃

چه عجیب شده همزمانی حرفی که دیروز همکارم بهم زد (گفت که می‌خواد بعد از ۲۳ سال کار استعفا بده و بره یه جای ارزون تو شرق آلمان خونه بگیره و بقیهٔ زندگی‌اش رو با پس‌اندازش بدون هیچ شغلی زندگی کنه) و این مقاله‌ای که دارم می‌خونم که داره ریشه‌های مفهوم راحتی (Convenience) رو در دنیای مدرن تحلیل می‌کنه و ربطش می‌ده به زمان و عجلهٔ بی‌پایانی که انسان امروزی داره برای رسیدن به وقتی که هیچ معلوم نیست کِی بهش می‌رسه و اصلاً‌ می‌خواد توش چه کار کنه.
The Myth of Convenience
thefrailestthing.com/2019/05/0

بعد از شش ساعت پیوسته پر از جلسه‌های کاری و یک ناهار هول‌هولی بین‌شون، بالاخره برگشتم تو دفتر کار خودم و می‌تونم یکی دو ساعت واقعاً کار کنم! 🙃

چند وقت پیش که تو نشسته بودم و از سر کار برمی‌گشتم، یه آقای میان‌سال کت‌شلواری با ظاهر اتوکشیده و چهرهٔ شرقی اومد کنارم نشست. اولش دربارهٔ بلیط قطار یه چیزی پرسید. بعد که سر حرف باز شد، گفت این قطارهای شهری مونیخ هیچ سر و ته ندارن؛ معلوم نیست برای هر مسیری چه بلیطی باید بخری، معلوم نیست کدوم قطار رو باید سوار بشی، مسیر قطارها هم که همه قاطی پاتیه، عین موهای شما 😁

اومدم خونه و دیدم تو صندوق پست یه کاغذ هست که نوشته بستهٔ پستی براتون رسیده؛ نبودید؛ دادیم به همسایه‌تون. اسم همسایه‌تون هم فلان.
و من یک ربع تمام با تن خسته از ۱۳ ساعت کار، بین تک‌تک طبقه‌های آپارتمان می‌گردم که یک در از بین سی چهل تا در آپارتمانمون رو پیدا کنم که روش اسم همسایهٔ محترم رو نوشته باشه. و کاشف به عمل میاد که نه، این همسایهٔ محترم به خودش زحمت نداده اسمش رو روی درش بنویسه و با این وجود بستهٔ پستی دیگران رو تحویل می‌گیره. واقعاً آدما با خودشون چندچندن؟

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون