اومدم خونه و دیدم تو صندوق پست یه کاغذ هست که نوشته بستهٔ پستی براتون رسیده؛ نبودید؛ دادیم به همسایه‌تون. اسم همسایه‌تون هم فلان.
و من یک ربع تمام با تن خسته از ۱۳ ساعت کار، بین تک‌تک طبقه‌های آپارتمان می‌گردم که یک در از بین سی چهل تا در آپارتمانمون رو پیدا کنم که روش اسم همسایهٔ محترم رو نوشته باشه. و کاشف به عمل میاد که نه، این همسایهٔ محترم به خودش زحمت نداده اسمش رو روی درش بنویسه و با این وجود بستهٔ پستی دیگران رو تحویل می‌گیره. واقعاً آدما با خودشون چندچندن؟

پروژهٔ آخری که باید سر انجام می‌دادم تازه داشت تموم می‌شد که همکارم گفت نه تنها باید کد امبدد داستان رو بنویسم و تموم کنم، بلکه طراحی و پیاده‌سازی رابط کاربری هم با خودمه 😱 چون که نمی‌دونم واحد طراحی رابط کاربری به این تیکه از محصول ربطی نداره یا نمی‌دونم چی.

خلاصه الان وارد ماراتن طراحی رابط کاربری شدم برای یک فرایند نرم‌افزاری/سخت‌افزاری در محصول شرکت‌مون که (الان حساب کردم) بین ۳۶۰ تا ۵۴۰ تا متغیر رو به عنوان خروجی باید به کاربر نشون بده 😂

بعد از سه ساعت کار شبانه‌روزی 😉 بالاخره تموم شد! برای مهمونی افطار امشب حمص هوا کردیم 😋

توی گوشی‌ام دنبال یه آلبوم راک می‌گشتم که هوسش رو کرده بودم، ولی هر چی گشتم نبود (انگار یادم رفته تو گوشی تازه‌ام کپی کنمش).
به جاش با کمی بی‌میلی آلبومی از «انور ابراهیم» به نام «چشمان شگفت‌انگیز ریتا» رو گذاشتم. و الان چه قددددر خوشحالم که اون آلبوم راکه نبود 😀
Anouar Brahem, The Astounding Eyes of Rita

این قدر تو شرکت کار سرم ریخته که باورش سخته. کار هست، زیاد هم هست، در بعضی موارد همکارهای دیگه هم خیلی اورژانسی منتظر انجامش هستند. ولی چیزی که برای خودم جالبه اینه که این همه روی دوشم مثل بار نیست که غمگینم کنه.

حل شد سرانجام 😀
با کمک همکار خیلی خوبم باگ رو بازسازی کردیم و راه‌حلش رو هم نوشتیم (که یک مرحله پیش‌رفته‌تر از چیزی بود که دیروز به ذهنم رسیده بود) و همه چیز به خوبی کار کرد.
الان که دلیل وقوع باگ رو فهمیدیم، معلوم شده که احتمال رخ‌دادنش برای مشتری‌ها هم زیاده. شاید فقط برای حل این باگ شرکت مجبور بشه یه به‌روزرسانی نرم‌افزاری منتشر کنه. به‌روزرسانی‌های نرم‌افزاری‌مون هر سال دو سه تا بیشتر نیستن، چون نصب و کنترل کیفیتشون خیلی سخته.
منتظرم که از این قضیه هم کلی چیز تازه یاد بگیرم 😁

دیروز قبل ظهر بود که بالاخره فهمیدم اون باگ مرموز چه‌طور رخ می‌ده. باگش مهمه چون آسیب سخت‌افزاری می‌زنه به بعضی قطعات دستگاه، و تا حالا دو تا از همکارها گزارشش دادن.
باگ رو توی کد رفع کردم و رفتم پای دستگاه (محصولمون) که امتحانش کنم. اولش باید باگ رو بازسازی می‌کردم و بعد باید مطمئن می‌شدم که با کد تغییریافته دیگه رخ نمی‌ده.
ولی هر زوری زدم باگ دوباره رخ نداد! حالا نمی‌دونم که آیا باید تظاهر کنم که از اولش هم باگی در کار نبوده 🤔 یا باید در نظریه‌ام دربارهٔ وقوع باگ تجدیدنظر کنم 🙃

تعطیلی چهار روزهٔ عید پاک تموم شد و من امروز دوباره دارم می‌رم سر کار. ولی دو تا اتفاق عجیب تو شهر افتاده: قطارها و متروها خیلی خلوت‌اند، یه جوری که الان شک کردم نکنه تعطیلی برای امروز هم تمدید شده؟ :)) و دوم این که اطرافم تو قطار همه فقط انگلیسی حرف می‌زنن. برای این یکی ولی هیچ توضیحی ندارم :)

کنارم تو قطار چهار نفر ایستادن و دارن دربارهٔ بهینه‌سازی الگوریتم‌های شبیه‌سازی و مسئله‌های اصلی پردازش موازی حرف می‌زنن، خیلی هم عمیق و جدی، در این حد که فکر کنم بعضی‌هاشون کارمند اینتل و بعضی‌های دیگه فیزیک‌پیشهٔ حرفه‌ای باشن. همه‌اش هم به انگلیسی! در این حد مربوط که اسم مؤسسهٔ سابقم که توش دکتری گرفتم هم به گوشم خورد.
این وسط من دارم یه مقاله دربارهٔ جامعه‌شناسی می‌خونم،‌ ولی هر چی زور می‌زنم، حرفاشون جالب‌تر از اینه که بتونم روی چیزی که دارم می‌خونم تمرکز کنم 😆

بعد از مدت‌ها، دوباره چند تا عکس از مسیر روزانه‌ام به سمت کار

امروز تو شرکت کاری رو به نتیجه رسوندم که من و همکارم یک سال بود که حرفش رو زده بودیم و همش می‌خواستیم انجامش بدیم. می‌خواستم بیام این‌جا بنویسم که بعد از یک سال، همت کردم و دوساعته کارش تموم شد، ولی راستش این طور نشد! دو روز و نیم طول کشید تا یه برنامهٔ چموش تحت سرور رو نصب و تنظیم کنم. ولی فرقی نمی‌کنه دو ساعت یا دو روز. کار رو باید انجام داد و پیش رفت... :)

دیروز سر کار دست به هر چی می‌زدم طلا می‌شد! یه ویژگی تازهٔ مهم برای محصولمون رو (که روز قبل کدش رو زده بودم) آزمایش کردم و به شکل راضی‌کننده‌ای کار کرد. یکی دو تا اشکال کوچیکی رو هم که باقی مونده بود حل کردم. آخرش هم یه رابط کاربری براش ساختم که چون اولین بارم بود، به مشکل خوردم ولی با یه ایمیل و زنگ به همکارم در بخش رابط‌های کاربری، اون مشکل هم خیلی سریع حل شد و همون بار اول کار کرد.
روز به این خوبی واقعاً کم پیش میاد ولی امیدوارم هی بیشتر بشه 😃

تو آلمان قحطی انبه اومده یا چی؟ امشب سوپرمارکت نزدیک خونه‌مون هر یک دونه انبه رو می‌فروشه ۵٫۹۹ یورو 😱
دوستان مقیم ایران، لطفاً خودتون برید تبدیلش کنید به تومن و به جای من تعجب کنید 🤨

الان سوار قطار از کار به سمت خونه‌ام و متوجه شدم که رئیسم هم تو همین قطار نشسته. متنها تا حالا نه من به روی خودم آوردم نه اون 😄

امروز گوشی‌ام رو خونه جاگذاشتم و تمام روز توی راه و سر کار بدون گوشی بودم، و عجب روز خوب و آرومی بود 😀

دارم برای اولین مهمون‌های امسالمون سالاد شیرازی درست می‌کنم 😃

چه باور داشته باشی چه نه،
ما جهان رو نمی‌تونیم بهتر کنیم.
خودمون رو ولی چرا.

پلاکارد تبلیغاتی مک‌دونالد

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون