سه روز در این هفته رو باید به طور فیزیکی می‌رفتم سر ، که امروز تموم شد. فردا و پس‌فردا از خونه کار می‌کنم. البته نه، فقط فردا، چون پس‌فردا تعطیله 😀.

اگه تو این سه روز نگرفته باشم، امیدوارم در چهار روز آینده هم نگیرم. به امید آن روز!

امروز واقعاً زورم اومد. بعد از ۱۰ روز (مرخصی و دورکاری) رفتم شرکت و دیدم که همهٔ ماشین‌های قهوه رو خاموش کردن. دلیل: همونی که همه می‌گن.

برای اولین بار، امتحانی، با ماشین (کرایه‌ای) رفتم سر کار. زودتر رسیدم بله، ولی استرس توی اتوبان اصلاً دلپذیر نبود راستش! مسیرم هم خیلی کمکی نمی‌کرد چون باید تو سه تا اتوبان مختلف می‌رفتم تا می‌رسیدم شرکت. شاید چند بار که برم و مسیر برام عادی بشه بهتر بشم. تا حالا که ولی دوستش نداشتم.

کاپشن زمستون‌ام رو فکر کنم هفت یا هشت ساله که دارم می‌پوشم. آستر داخلی‌اش به طور نامنظمی رنگش رفته که حالا اون خیلی مهم نیست، ولی چند وقته که از بیرون هم کمی آویزون و بی‌حال به نظر می‌رسه. تازگی‌ها هم لبه‌های کنار زیپش نخ پس می‌دن. چسب‌هایی که روی زیپ داره هم از بس روشون کُرک جمع شده یا بافتشون کم‌جون شده که دیگه درست بسته نمی‌شن 🙄

کاپشن خیلی خیلی خوبی بود و هنوز هم دوستش دارم، ولی فکر کنم به زمستون سال دیگه نرسه.

صداش دلپذیر نیست، ولی حاصلش چرا. غذاساز، و حمص 😋

تبلیغ روزنامهٔ آلمانی «زود دویچه تسایتونگ» روی دیوارهای متروی مونیخ، امروز:

آیا دموکراسی می‌تواند از روزنامه‌نگاری چشم بپوشد؟
نه، دموکراسی به گزارش‌های بی‌طرفانه و روزنامه‌نگاری تحقیقی نیاز دارد. هر روز.

پس امروز ظاهراً تعطیله. فقط نمی‌دونم حکم شرعی‌اش چیه: از مرخصی‌هام کم می‌شه یا نمی‌شه؟

نمایش رشته

من باید یه خط مترو و یه خط بگیرم تا برسم سر کار. متروی امروزم وسط راه خراب شد و تو یکی از ایستگاه‌ها گیر کرد.

من هم امروز یه دورهٔ آموزشی از طرف شرکت دارم که فکر کنم خیلی هم گرون باشه (البته من که پولش رو ندادم ولی وقتی پولش زیاده حساسیت مدیریت برای این که سر وقت حاضر باشم بالاست!) و شدیداً نگران بودم که سر وقت بهش نرسم. و با تأخیری که مترو داشت، مطمئن بودم که نمی‌رسم.

برای همکارمون که تازه بچه‌اش به دنیا اومده و از مرخصی بعدش برگشته کارت تبریک گرفتیم و همه روش امضا کردیم و یه پاکت پول هم جمع کردیم. تو جلسهٔ روتین هفتگی تیم‌مون، مسئول جلسه پیش از شروع بحث کاری، پاکت و کارت رو به این همکارمون داد. همکارمون کلی خوشحال شد و از همه تشکر کرد. می‌گفت خانمم می‌گه احتمالاً چون این بچهٔ پنجم ماست، دیگه بعیده همکارها بخوان بازم کارت تبریک و پول جمع کنن 😆

تا این که دیدم یکی از همکارها همون لحظه ایمیل زد و گفت که دارن سخت‌افزار فلان نمونهٔ اولیهٔ محصولمون رو ارتقا می‌دن و تو (یعنی من) چه وقتی می‌تونی نرم‌افزار امبدد مربوط به اون تیکه رو به‌روز کنی. احتمالاً منظورش یک وقتی در هفتهٔ آینده بود. ولی من (احتمالاً‌ به امید رهایی از پوچی) بهش گفتم بعد از ناهار پای دستگاه می‌بینمت! با این که هنوز کدی نداشتم!

و این شد که تا ناهار (و کمی بعد از ناهار) کد مربوطه رو نوشتم و رفتم پای دستگاه و با هم همه چیز رو چک کردیم و کار کرد و زندگی زیبا شد.

نمایش رشته

امروز آخرین روز کاری سال ۲۰۱۹ بود. با همکارهای بخش خودمون یکی از اتاق‌های مخصوص جلسه رو «مناسب‌سازی» کردیم و بساط عیش و نوش و گریل رومیزی (راکلت) راه انداختیم. قبل از خوردن، رئیسمون با تعداد آزاردهنده‌ای اسلاید جلوی بیست سی نفر آدم گشنه‌ای که به غذاها خیره شده بودند، کارها و موفقیت‌هامون در طول سال گذشته رو مرور کرد. من هم پیش از رفتن صفحهٔ هکرنیوز رو توی کامپیوتر شرکت باز گذاشتم و ول کردم که وقتی بعد از دوسه هفته برمی‌گردم، یادم بمونه که در سال ۲۰۱۹ دنیا چه شکلی بود!

تبلیغ باحال برای روی پنجرهٔ ام به سمت کار. روش نوشته:

این تبلیغ هیچ خبر نداره که تو کی هستی و از کجا میای. ردیاب (tracker) های آنلاین ولی خبر دارن.

مسدودشون کن!
و از حریم خصوصی‌ات محافظت کن. با فایرفاکس.

راه قشنگ ام به سمت کار 😀 البته عکس مال چند روز پیشه. الان دوباره دما اومده کمی بالای صفر.

یکی دیگه که عمق مطلب رو بهتر می‌رسونه. تازه از پیاده شدم 😀

نمایش رشته

همین الان آقایی که کنارم تو نشسته، از مأمور کنترل بلیط (که بلیط ایشون رو گذاشت توی دستگاه و چک کرد) خواست که سیاست محرمانگی (privacy policy) و شرایط دقیق کار با داده‌های کارتش رو (terms of use) بهش بگه.

مأمور بلیط قطار هم خیلی دقیق بهش توضیح داد که چه اتفاقی با داده‌های ایشون می‌افته، و من تو هوا تصور کردم که یک چک باکس ظاهر شد و آقای مسافر روی علامت «می‌پذیرم» (I agree) کلیک کرد و همه چی به خیر و خوشی گذشت.

به همین سوی چراغ قسم که الان این اتفاق افتاد.

الان رفتم زیرزمین آپارتمانمون که از لباس‌شویی مشترک و فضای خشک کردن لباس‌ها استفاده کنم. دیدم که پیرهن شمارهٔ یک تا دوازده از تیم فوتبال روستامون اون زیر پهنه و داره خشک می‌شه! انگار این همه سال مسئول تدارکات تیم روستامون همسایه‌مون بوده و ما نمی‌دونستیم 😁

چهل ساعت پیوسته بیدار بودم، بدون هیچ قهوه و مواد مواد روان‌گردان مشابهی. کار کرد، و از همه بیشتر، خواب بعدش خیلی کیف داد 😀

دلیل بیداربودنم سرشلوغی بود، و دلیل قهوه نخوردنم هم این بود همه‌اش امیدوار بودم همون وسطا یه وقتی گیر بیاد که چند لحظه چشمم رو هم بذارم، ولی خب نمی‌شد!

پس شاید این آدمایی که صبح‌ها تو می‌بینم که مثل برج زهرمار به زمین و زمان اخم کردن، فقط مشکلشون اینه که هنوز صبحونه نخوردن 🤔

گشنمممممممه!

شام امشب ما که تا چند دقیقهٔ دیگه آماده می‌شه: تبوله و هالومی، به یاد «رستوران حبیبی» در شهر آرزوها کلن!

نمایش
پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستودون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط خدمات پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستودون در ویکی‌کتاب

دربارهٔ پرسادون