پس شاید این آدمایی که صبح‌ها تو می‌بینم که مثل برج زهرمار به زمین و زمان اخم کردن، فقط مشکلشون اینه که هنوز صبحونه نخوردن 🤔

گشنمممممممه!

تازگی‌ها وزارت دادگستری تو ایستگاه‌های تبلیغ گذاشته. نمی‌دونم هدفشون چی بوده، این که مردم رو ترغیب کنن که بیشتر برن دادگاه آیا؟! 😁🤔

حالا ولی تبلیغش خیلی جالبه. روش از طرف وزارت دادگستری آلمان نوشته: «ما همان عشقی هستیم که پابرجا می‌ماند، و ملتی که همراهش می‌آموزد.»

تو عکسش هم دو تا مرد هستن که با لباس شیک دارن همدیگر رو می‌بوسن و آدم‌های پشت زمینهٔ عکس که خوشحالن و برای این دونفر دست می‌زنن، یعنی احتمالاً مربوط به جشن ازدواج یک زوج همجنس‌گراست.

می‌گما @Dawn و @zeinab
برای شما هم از این S-Bahn جدیدها آوردن؟ اگه آوردن، مال شما هم سطل آشغال نداره، یا فقط فکر کردن مونیخی‌ها سطل آشغال لازم ندارن؟ 😐

امروز تو راه برگشتن از کار بالاخره همکار پاکستانی‌ام رو تو دیدم و گرفتمش به حرف. نیم ساعت تمام کل قضیهٔ رو با کلی جزئیات تاریخی برام توضیح داد. البته خودش یادآوری کرد که قضیه رو از دید یک پاکستانی مسلمون داره بهم می‌گه و روایت هندی‌ها از ماجرا قاعدتاً باید خیلی فرق کنه. ولی باز هم خوشحالم که دست‌کم متوجه بخشی از ماجرا، و البته جنبهٔ حساس انسانی‌اش، شدم.

لذت صبحگاهی این روزهام تو دوباره شده کار روی مقالهٔ تازه. می‌دونم که کارش خیلی زیاده، ولی براش ذوق دارم و بهش امیدوارم 😀

قرار بود این قطاری که من الان توشم توی اون ایستگاهی که من می‌خوام نگه نداره و من باید می‌رفتم یه ایستگاه دیگه و از اون جا با مترو می‌رفتم. همهٔ این‌ها رو دیشب تو سایت قطارهای شهری مونیخ خوندم. حتی فکر کنم بلندگوی قطار هم چند دقیقه پیش همین رو اعلام کرد. ولی الان متوجه شدم تو ایستگاه همیشگی نگه داشت. من هم اصلاً به روی خودم نیاوردم و پیاده شدم 😆

چند وقت پیش‌ها، بعد از این که برای یک رانندهٔ از دور دست تکون دادم که راه نیفته که من بتونم سوار شم و اون هم لطف کرد و برام موند، موقع پیاده شدن دوباره ازش تشکر کردم. یعنی روی پله‌برقی بودم که از دور لبخند زدم و دستم رو به نشانهٔ تشکر براش بردم بالا. گل از گلش باز شد :flow:، از خوشحالی تقریباً از روی صندلی‌اش بلند شد و به سمتم خندید! فکر کنم انتظار تشکر من رو نداشت، ولی راستش من هم انتظار این همه خوشحالی رو از طرف ایشون نداشتم 😀

متروی نزدیک خونهٔ ما هر ده دقیقه میاد. یه روزایی که میام تو ایستگاه، ناگهان شگفت‌زده می‌شم که تقریباً همهٔ آدمایی که تو ایستگاه هستن دیروزش درست همون‌جا تو ایستگاه ایستاده بودن! تا این که یادم میاد که *من* کاملاً تصادفی همون قطاری رو سوار شدم که دیروز سوار شده بودم.

[یعنی بیشتر آدم‌های اطرافم همیشه دقیقاً در یک ساعت خاص راه می‌افتن به سمت کار، و انگار فقط من هستم که کارم هیچ نظمی نداره و مثل نخودی بین ساعت‌های مختلف جابه‌جا می‌شم و لابد برای همهٔ اون منظم‌ها توچشم هستم!]

این‌جا تو دیروز عصر معلوم شد که از امروز صبح تا ساعت ۲:۳۰ عصر، همهٔ خط‌های مترو و تقریباً همهٔ اتوبوس‌ها و ترامواها تو مونیخ کردن 😱
من در حالت عادی هر روز یک خط مترو (معتصب) و یک خط (نامعتصب) سوار می‌شم و امروز صبح هم ساعت ۹:۳۰ باید سر کار باشم.
خونهٔ ما هم نزدیک ایستگاه متروست.
همین شد که امروز از خونه‌مون با دوچرخه رفتم تا روستای بغلی و از ایستگاه قطار اون‌جا با دو تا خط قطار رفتم به سمت کار. الان دیگه کم‌کم دارم می‌رسم.
یه کم ماجرا شد، ولی به خیر گذشت 😆

امروز که به خاطر فراموش‌کردن بلیط ۶۰ یورو جریمه شدم، بلافاصله بعد از پیاده شدن از رفتم پای خودپرداز و با کارت بانکم جریمه رو واریز کردم. فکر کنم این جوری خیلی بهتر شد، چون دیگه تو ذهنم همه چیز تموم شد و دیگه حسرت اون همه پول زبون‌بسته رو نمی‌خورم. نه؟

دلم می‌خواد امشب قسمت تازهٔ سریالی رو که دوست دارم و مدت‌هاست دنبالش می‌کنم ببینم و همراه با دیدنش تخمه بشکنم. مشکل این‌جاست که همچین سریالی وجود نداره. ولی این خانومی که تو صندلی کناری تنها نشسته و تخمه می‌شکنه فکر کنم خیلی داره بهش خوش می‌گذره 😄

همین الان به خاطر این که بلیط ماهانه‌ای که برای و مترو داشتم دقیقاً تا دیروز اعتبار داشت و یادم رفته بود امروز بلیط ماهانهٔ تازه بخرم ۶۰ یورو جریمه شدم 🙃

الان تو نشستم به سمت کار، و یه ساک ورزشی با کفش و جوراب و حوله همراهمه. تیم ما امسال باید سفید بپوشه، من هم بالطبع پیرهن رسمی ملوان‌ام :fcmalavan: ⚽ رو می‌پوشم 😁

چند وقت پیش که تو نشسته بودم و از سر کار برمی‌گشتم، یه آقای میان‌سال کت‌شلواری با ظاهر اتوکشیده و چهرهٔ شرقی اومد کنارم نشست. اولش دربارهٔ بلیط قطار یه چیزی پرسید. بعد که سر حرف باز شد، گفت این قطارهای شهری مونیخ هیچ سر و ته ندارن؛ معلوم نیست برای هر مسیری چه بلیطی باید بخری، معلوم نیست کدوم قطار رو باید سوار بشی، مسیر قطارها هم که همه قاطی پاتیه، عین موهای شما 😁

توی نشستم و بعد از مدت‌ها سرم خلوت شده و می‌تونم به پروژه‌های شخصی‌ام برسم. ولی بین سه تا کار شک دارم که باعث شده هیچ کاری نکنم 🤨
۱- نسخهٔ بهینه‌شدهٔ مقالهٔ نرم‌افزار آزادم (meidaan.com/archive/60280) رو در وبلاگ منتشر کنم
۲- روی الگو (template)های فارسی برای لیبره‌آفیس و انتشارشون کار کنم (persadon.com/@masoud/100343458)
۳- یه پست وبلاگ تازه بنویسم دربارهٔ (و بیشتر در تأیید) نوشتهٔ مصطفی @ahangarha دربارهٔ سند راهبردی نرم‌افزار آزاد دولت ایران (floss.itodc.ir/t/topic/30/8)
نظر مثبتتون چیه؟

همیشه خیلی برام جالب بوده که تو جامعهٔ به شدت مردونهٔ آلمان، اکثریت مطلق آدمایی که صبح‌ها تو می‌بینم (که همه‌شون به وضوح دارن میرن سر کار) خانوم هستن. همین الان تو ردیف هشت نفره‌ای که توش نشستم، ۶ تا خانوم نشستن و ۲ تا آقا. گاهی حتی تو یک متروی شلوغ، تنها موجود مذکری که در میدان دید اطرافم باشه خودمم 😊
هیچ قضاوت خاصی نمی‌کنم. راستش اصلاً قضاوتم نمیاد! فقط جالبه!

نمی‌دونم چرا وقتی این خانواده‌ها رو تو ایستگاه می‌بینم که نفری یکی چمدون دستشونه، گل از گلم باز می‌شه :flow: انگار من به جاشون دارم می‌رم و تعطیلات 😊

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که دربارهٔ حمل و نقل عمومی دوست دارم اینه که کل مدتی که توش نشستی (البته اگه نشسته باشی) فقط و فقط مال خودته. لازم نیست حواست به جاده باشه یا نگران یافتن مسیرت باشی یا با خودت فکر کنی که اگه از ایشون سبقت بگیرم شاید پشت چراغ قرمز نمونم یا زودتر برسم و... دقیقاً یه جا می‌شینی و همون کاری رو می‌کنی که دل خودت همون لحظه می‌خواد.
روی این که الان تو ایستگاه سر راهم عکسش رو گرفتم نوشته: «قطارهای بایرن: زمانی برای تو»

پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون