سایه‌ی موسسه روی مزرعه

هشتگ-رونوشت-به-مسعود-!
هشتگ-رونوشت-به-سحر-!
😉

دریای رنجمان را در می‌نوردیم ...

مهدی یراحی - أهل النخل
youtube.com/watch?v=zZYGG_cqOF

مرجع اصلی فیلم رو بعد پیدا کردم. صفحه‌ی اینستاگرام فیلم‌بردار، محمدرضا فرطوسی، که چند قطعه‌ی مرتبط دیگه هم درش هست، مثل این: instagram.com/p/BwY6cpWAo6e/

ذهب ذهب...
طلاست طلاست...

twitter.com/ashkan__irani/stat

از توئیتر یکی دو نفر که به‌روز از پیش‌روی سیل خبر می‌گذارن شروع می‌کنم، یهو به خودم میام می‌بینم چند ساعته دارم لینک به لینک می‌رم جلو واشک می‌ریزم...

هنوز تو موسسه کسی پیدا نشده رکورد منو تو دفعات پرتاب رومیزِ لیوان، در شعاع نیم متر و پخش چای و آب تا شعاع بالای یک متر روی برگه و کیس و کی‌بورد و بساط بزنه. اغلب بدون دخالت دست و بعضا منجر به اینقد اینقد شدن لیوان!

دارم گرم می‌کنم برا مسابقات استان

موسیقی متن: ورزشکاران، دلاوران

دو:
این بین دو تا خانم سیاهپوست، با سر و لباس معمولی و کالسکه‌ بچه از کنارم رد شده بودن. من که ایستادم عکس بگیرم، اونام مکث کردن و یکیشون برگشت که اونم عکس بگیره. به انگلیسی از چیدمان تعریف کرد.

راستش حوصله نداشتم یه چیزی بگم هم اظهار فضل بی‌خود باشه، هم مجبور بشم به توضیح، هم ساده گفتنش سخت باشه. آخرشم خانمه متوجه نشه، چپ‌چپ نگام کنه، بره. هوام سرد بود لامصّب!

گفتم آره خیلی قشنگه. نماد چی می‌تونه باشه؟ درجا گفت: «اون سیاهچاله‌ایه که تازه کشف شده»!
پودر شدم!

‌داوری

یک:
از جلوی موسسه ماکس‌پلانک رد می‌شدم،‌ این چیدمان رو دیدم رو زمین. گفتم لابد بچه‌ها این‌جا بازی می‌کردن، بعد دیدم سی چهل تا شاخه‌ گل دست بچه چه می‌کنه. یه نگاه به طرح، یه نگاه به موسسه، گفتم این همون سیاهچالهه‌ست انگار!

یادم اومد جمعه رفته بودم تو ساختمون دنبال یه نفر، یکی از طبقه‌ها شلوغ بود. دو تا از پروفسورها که توی پروژه تصویربرداری از سیاهچاله بودن پیروزمندانه از بروکسل برگشته بودن و حسابی جشن بود دور و برشون. حتما گل‌ها برای این مناسب بوده و یکی خوش‌سلیقگی کرده این جور چیده دم در.

مصیبت یه وقت ناغافل میاد. مثل از دست دادن عزیزی تو تصادف. ویرانگری بُهت و شوک بعد از مصیبت دست کمی از خود فاجعه‌ نداره.

مصیبت یه وقت آروم آروم میاد. مثل از دست دادن عزیزی با سرطان، بین امید و انکار و تقلا راه بازمی‌کنه و نزدیک می‌شه تا یه جایی که دیگه تن می‌دی به باور آخر داستان. ویرانگری انتظار و هراس پیش از وقوع مصیبت دست کمی از خود فاجعه‌ نداره.

مصیبت یه وقت مثل سیل لرستان آوار می‌شه؛ یه وقت مثل سیل خوزستان، ده به ده، شهر به شهر، تو روشنی روز، تو تاریکی شب، بین امید و انکار و سیل‌بند...

پرسادون

با دوستان خود گفتگو کنید و دوستان تازه پیدا کنید. عکس، ویدیو، و نوشته‌های خود را به اشتراک بگذارید. پرسادون یکی از سرورهای شبکهٔ اجتماعی بزرگ ماستدون است و می‌خواهد محیطی ایمن و پایدار برای کاربران فارسی‌زبان باشد. تا وقتی که به سیاست‌های کاربری و شرایط استفادهٔ پرسادون احترام می‌گذارید، از بودن کنار شما در پرسادون خوشحال خواهیم شد.

راهنمای کاربری ماستدون

دربارهٔ پرسادون